كشوري بودم كه از هر سو به سمتم تاختي
پرچم عشق خودت را بر دلم افراختي
پرچم عشق خودت را بر دلم افراختي
عاشق دشمن شدن سخت است اما من شدم
رفتي و اردي بهشتم را جهنم ساختي
چند روزي باعث سرگرمي ات بودم مرا
مثل يك اسباب بازي گوشه اي انداختي
دست در دست رقيبم ديدمت اي باوفا
خيره در چشمت شدم اما مرا نشناختي
او كه رفته برنخواهد گشت اي دل شاد باش
باختي در عشق او وقتي خودت را باختي
#عليرضا_جعفري
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61