جاي لب هايت
سيگار مي گذارم
جاي خودم
سيگار را آتش مي زنم.
جاي لب هايت
سيگار مي گذارم
جاي خودم
سيگار را آتش مي زنم.
آن روزها
هر وقت موهايت را باز مي كردي
باد وزيدن مي گرفت
اين خشك سالي
بي دليل نيست
و جز من هيچكس
دليلش را نمي داند
باد دلباخته بود
و تو ...
موهايت را كوتاه كرده اي.
در رياضيات من
يك منهاي دو
يعني
يك منهاي تو
كه مساويِ با هيچ است!
از بهار تقويم مي ماند
از من
استخوان هايي كه
تو را دوست داشتند.
يكي يكي
قدم به قدم
راهي نيست
راه با پيمودن پديد مي آيد
با پيمودن است كه راه را مي سازي
و اگر واپس بنگري
هر آن چه مي بيني
فقط رد گام هايي است
كه روزي پاهايت دوباره آنها را مي پيمايد
اي سالك!
راهي نيست
راه با پيمودن پديد مي آيد.
هراس يعني؛
من باشم و
تو باشي و ...
حرفي براي گفتن نباشد.
آه است خيابان به خيابان به لبم
از اين همه بي تفاوتي در عجبم!
تو مثل مسافري كه ديرش شده است
من مثل چراغ قرمز نيمه شبم
مي خواستم كمي
فقط كمي
دوستت داشته باشم
از دستم در رفت
عاشقت شدم.
آنجا كه بانگ عدالت
بلندتر است حتي
از سرو تكه تكه شدۀ كاشمر
آدميان به قبرها پناه بردند
و رفتگان در خاك لرزيدند
رستاخيز آن نيست
كه مردگان از خاك برخيزند
قيامت واقعي روزيست
كه زندگان از فرط فلاكت
سر به گور سرد فرو برند!
دلتنگي،
نام ديگر اين روزهاست
وقتي ...
از اين همه رهگذر
يكي،
تو نيستي.