در شعرهاي كوتاهم
چه مي كني
بالا بلندِ من؟!
در انتهاي كوچۀ بن بست
حتماً دري به آينه ها هست
باور نمي كني تو ز ميخانه
يك شب بيا به كوچۀ ما مست
مگر شب
در تاريخ سياه خود
چه افتخاري كسب كرده است
كه اين همه ستاره بر سينه دارد؟!
شب آمد و دور شهر را نرده كشيد
غم آمد و بر پنجره ها پرده كشيد
مه خيمه زد و ناي شباويز گرفت
بس ضجّه در اين سكوت دم كرده كشيد
مگر چمدانت چقدر بود
كه تمام زندگي ام را
با خود بردي؟!
زن شراب است
بايد نوشيدش
آرام آرام
جرعه جرعه
بايد چشيده شود به تمامي
زن كتاب است
او را بايد خواند
سطر به سطر
صفحه به صفحه
كلمه اي نبايد جا بماند
او را نخواهي شناخت
مگر جرعه جرعه و سطر به سطر
بنوشي و بخواني اش
هر شرابي را كه بنوشي
مستت خواهد كرد
و هر كتابي
ارزش يك بار خواندن را خواهد داشت.
مردها
در سايۀ ديوارها
خستگي را دود مي كردند
كودكان
با صعود از برهنگي آفتاب
قله هاي غريزۀ خاك را فتح مي كردند
زنها
هنوز صوفيان پيامبر بودند
كنار رودخانه
چرك تن رنگ ها را مي شستند
تا جهاني را خلق كنند براي تماشا.
برداشت سپيده دم حجاب از طرفي
بگرفت نگار من نقاب از طرفي
گر نيست قيامت، از چه رو گشته عيان
ماه از طرفي و آفتاب از طرفي
چند موي بلند
روي بالشم جا مانده است
درست مثل
چند تركش
در بدن
يك سرباز.
من آدم تنهايي بودم
با تو تنهايي ام كامل شد
تو نيمِ ديگر تنهايي مني.