در خيل عزاداران سياه پوش
يكي خنديد
من ديدم.
در خيل عزاداران سياه پوش
يكي خنديد
من ديدم.
به آهي گنبد خضرا بسوزم
پس آن گه تودۀ غبرا بسوزم
دو عالم سوزم ار كارم نسازي
چه فرمايي، بسازي يا بسوزم؟
ميان قاب عكس
لبخند تو خاليست
كي مي رسي
ميوۀ نارس پاييز؟
سوزن بان بود
مادر ...
با قطار براي هميشه ما را ترك كرده بود
و من ...
عاشقي بودم
كه قول آمدن معشوقه ام را
از ريل هاي راه آهن گرفته بودم
قطار ...
براي زندگي ما
تصميم هاي جدي را مي گرفت.
نام كتاب: چكاوكي ست دلم
شاعر: وحيد عمراني
محل چاپ: اصفهان
انتشارات: نقش مانا
نوبت چاپ: اول
سال چاپ: 1393
محل فروش: اصفهان - خيابان چهارباغ عباسي - نبش خيابان آمادگاه - مجمتع تجاري چهارباغ - كتاب فروشي زمان
دلم ترك برداشت
شبيه انارهاي شهريور
دانه دانه اشك هايم پيداست.
رنگ لب تو شراب دردانۀ من
يك بوسه از آن هزار ميخانۀ من
آزادي را فدا كنم تا كه شود
زندان سياه زلف تو خانۀ من
دو چشم مست تو چون نور مهتاب
درون جنگل دل رفته در خواب
دل من در سراب سرد سينه
چنان ماهي كه دور افتاده از آب
آب از سرم و كار گذشت از كارم
پيوسته به دست و پا زدن ناچارم
اين شعر مرا به سيم آخر زده است
بايد كه خودم را به لبت بسپارم