صهباي سحر جام مرا مي خواند
صحراي خطر گام مرا مي خواند
وقت خوش رفتن است هان گوش كنيد
از عرش كسي نام مرا مي خواند
صهباي سحر جام مرا مي خواند
صحراي خطر گام مرا مي خواند
وقت خوش رفتن است هان گوش كنيد
از عرش كسي نام مرا مي خواند
برف از بس كه در اين باد ، پريشان شد و ريخت
رفت و خود را به بيابان زد و باران شد و ريخت
شمع و پروانه يكي ، مسجد و ميخانه يكي
بس كه بايد همه در پاي تو ويران شد و ريخت
مست مي آمد و آن باده كه در دستش بود
آبروي دو جهان بود ، مسلمان شد و ريخت
آبروي دو جهان ، خون گلوي دو جهان
اشك هاي تو در آن سوي بيابان شد و ريخت
لب اين رود نشست و كفِ آبي برداشت
كه نگاهش به تو افتاد و پشيمان شد و ريخت
اي كه نزديك تري از رگ گردن به بهار
غنچه ات قطره اي از خون شهيدان شد و ريخت
روباهي در غار
از لاي سنگ ها نگاه مي كند:
ستاره اي!
مصائبم را مدارا مي كني
خوشي هاي كمياب به تو مي دهم
مثل همزيستي مسالمت آميز
ميان مسلمانان و مي فروشان.
شعري كه نخواهم سرود من هرگز
خفته است روي لبانم.
فراقت در دلم آتش به پا كرد
مرا در دشت تنهايي جدا كرد
دو صد نفرين به جان باغباني
كه گل ها را ز بلبل ها جدا كرد
بي تو
روزهايم شب است
شب هايم ...
نمي دانم
شايد جهنم سياهيست كه تا ابد
خاطرۀ نور را
حتي از زواياي پنهان وجودش هم
به كلي زدوده است.
تيك تا كي؟
تيك تا كي؟
تيك تا كي؟
صداي ساعتي خسته
كه به خودش بمب بسته!
در رياضياتِ من
يك منهاي دو
يعني؛
يك منهاي تو
كه مساوي با هيچ است!
با اين ره و اين قدم نخواهيم رسيد
تا تپۀ صبحدم نخواهيم رسيد
من هر چه كه فكر مي كنم مي بينم
هرگز من و تو به هم نخواهيم رسيد