تمام الفاظ جهان را در اختيار داشتيم
و آن نگفتيم
كه به كار آيد
چرا كه تنها يك سخن
در ميانه نبود؛
آزادى.
تمام الفاظ جهان را در اختيار داشتيم
و آن نگفتيم
كه به كار آيد
چرا كه تنها يك سخن
در ميانه نبود؛
آزادى.
طوفان هاي بسياري از اين جا گذر كرده اند
اما هيچ كدام نتوانسته اند
حتي يك گل خشك
از دامنتان كم كنند
سرتان سلامت زنان سرزمينم!
يك روز كشتي بزرگي خواهيم ساخت
و از طوفان عظيم رد خواهيم شد
كشتي زيبايي
با بادباني از روسري هايتان.
من يك ملتم
و تو آزادي
وقتي ندارمت
به خيابان مي ريزم.
آزادي نام ميداني ست
كه مسافران دور را
به پايتخت مي رساند
آزادي نام ميداني ست
كه كارگران خسته را
به شهرشان باز مي گرداند
آزادي اما
گاهي كلمه اي مي شود
كه پرنده ها را به آسمان
شيرها را به جنگل
و تو را به آغوش من
پس مي دهد.
شب از نفس سرد زمان مي خواند
از روح مه آلود جهان مي خواند
بر سردر هر خانه سري آويزان
شهري كه در آن مرگ اذان مي خواند
واحد چو به كثرت آورد روي ظهور
گردد به حجابات مراتب مستور
تكرار وجود ماست اين مرتبهها
مائيم به تكرار خود از خود شده دور
سبك تر شديم اما
بالاتر نرفتيم ديگر
باري كه از روي دوش مان برداشته شد
بال هايمان بود.
مثل زلزله ناگهاني نيست
تنهايي
فقط روزي يك آجر از آدم كم مي كند.
چراغ هاي پي در پي اين تونل تاريك و طولاني
كه تمام شود
يك ماه مي بينيم
كه تا خانه با ما مي آيد.