زيبايي ات
ديكتاتوري است
كه كلمات را در من به گلوله مي بندد
هر لحظه
شعري در من شهيد مي شود.
زيبايي ات
ديكتاتوري است
كه كلمات را در من به گلوله مي بندد
هر لحظه
شعري در من شهيد مي شود.
اگر آخر هر سياهي شراري ست
اگر وصل پايان هر انتظاري ست
اگر بعد هر بيقراري قراري ست
كمي صبر آخر دل من، دل من!
كه بعد از زمستان بهاري ست.
صد زمستان سهمگين را گذرانده اند
كنار هم
و صد بهار جوانه زده اند
با هم
و صد سال ديگر هم
و صد سال بعدش نيز
اين دو باوفا
اين دو يار
اين دو درخت.
حتي پرندگان هم
كمك مي كنند به همديگر
بيا نزديك
نزديك تر
كمكم كن ببوسمت.
نوروز شد و جهان برآورد نفس
حاصل ز بهار عمر ما را غم و بس
از قافلۀ بهار نامد آواز
تا لاله به باغ سرنگون ساخت جرس
حسرت مرا ديواري مي فهمد
كه به او نگاه مي كني
اما دلت
جايي ديگر است.
تندباد دور مي شود
آويخته از شاخه اي
تار پارۀ عنكبوت
پروانه اي آزاد
بر گلبرگي باران خورده
زندگي دوباره را
مزه مزه مي كند.
انگار حباب را تماشا كرديم
يا رقص سراب را تماشا كرديم
در پرده نه طرحي و نه تصويري بود
تنها خود قاب را تماشا كرديم
من خالق توام
خالق چشماني كه
شعر هر شاعري را
زيبا مي كند
من خالق شعري هستم
كه نسروده دوستش دارم.
چه شب ها كه
آرزو كرديم
بلاتكليف باشيم!