هر كو بشناخت مستي و پستي را
بفروخت به يك جرعۀ مي هستي را
مانندۀ نرگس آنكه صاحب نظر است
بر ديدۀ خود جاي كند مستي را
هر كو بشناخت مستي و پستي را
بفروخت به يك جرعۀ مي هستي را
مانندۀ نرگس آنكه صاحب نظر است
بر ديدۀ خود جاي كند مستي را
دليل وجود مني تو
اگر نشناسمت
زندگي نكرده ام
و اگر بميرم بي شناختنت
نمي ميرم
چرا كه نزيسته ام.
ظلمات؛
اين داستان كوتاه الكن
اقتباسي است
از رمان بلند گيسويت
و روشنايي؛
طرحي خام
از شعر سپيد رويت.
شتر اول قافله
همان جا مي رود
كه شتر آخر قافله
از آدم
تا خاتم
تا من.
به مرگ مي ماند عشق
ناغافل و برق آسا
هر وقت دلش بخواهد مي آيد.
بر مزارم
نه سنگ بگذار نه مجسمه
جفتي كفش بگذار
تا برهنه اي بپوشد و برود.
چهارراه ها
مملو از كودكاني است
كه شيشه هاي ماشين ها
لنگ هايشان را پاك مي كنند.
شايد بتوان راه بيانش را بست
يا اينكه رگ خون روانش را بست
زخمي كه روايتگر دردي باشد
با چسب نمي توان دهانش را بست
ميسوخت قلب خورشيد
آنگاه كه ماه
نور عاريه اش را
به شاعري ميفروخت
به صد منت و ناز.