خون هايي كه از زمين مي جوشند
گاه گُل مي شوند
گاهي گلوله
اولي براي داغداران
و دومي براي آنها كه جاريشان كردند.
خون هايي كه از زمين مي جوشند
گاه گُل مي شوند
گاهي گلوله
اولي براي داغداران
و دومي براي آنها كه جاريشان كردند.
تو مي داني
اسب با پرش از مانع رد نمي شود
تحقير مي شود
و تماشاگران مست
هر بار
براي سواري دست مي زنند
كه شلاق را محكم تر فرو آرود
تو مي ماني
ميان ميدان هايي
كه با شتك هايي سرخ
هاشور مي خورند
و مسابقه اي هم
حتي در ميان نيست.
تمام حرف
بر سر حرفي ست
كه از گفتن آن عاجزيم.
تنهايي در اتوبوس
چهل و چهار نفر است
تنهايي در قطار
هزار نفر.
اين نامه را در قطار بخوان
باز كردي اگر چمدانت را
دنبال خاطره هايي نگرد كه هرگز
نمي خواستي از تو جدا شوند
آن ها را من برداشتم
تا سنگين نشود بار تو
و جا باشد براي خاطرات جديدت
براي من
اين چمدان كوچك
و اين راه دراز هم مي تواند
بهانۀ فردا شود.
طرفِ ما شب نيست
صدا با سكوت آشتي نميكند
كلمات انتظار ميكشند
من با تو تنها نيستم
هيچ كس با هيچ كس تنها نيست
شب از ستارهها تنهاتر است
طرفِ ما شب نيست
چخماقها كنارِ فتيله بيطاقتند
خشمِ كوچه در مُشتِ توست
در لبانِ تو
شعرِ روشن صيقل ميخورد
من تو را دوست ميدارم
و شب از ظلمتِ خود وحشت ميكند.
اي كرده غمت غارت هوش دل ما
درد تو شده خانه فروش دل ما
رمزي كه مقدسان از او محرومند
عشق تو مر او گفت به گوش دل ما
من اهل ديار زيره و كاهگلم
كز عطر خوشش به آسمان متصلم
گفتند: مگر اهل كجايي؟ گفتم:
«كرمان دل عالم است و من اهل دلم»