دلتنگي،
نام ديگر اين روزهاست
وقتي ...
از اين همه رهگذر
يكي،
تو نيستي.
دلتنگي،
نام ديگر اين روزهاست
وقتي ...
از اين همه رهگذر
يكي،
تو نيستي.
اما همه راه ها كه
با پا پيموده نمي شوند!
دستت را به من بده...
نمي آيي
پنجره ها بي پرده با من حرف مي زنند.
سرد شده اي
درست مثل اين چايي
اما نمي دانم چرا از دهان نمي افتي!
تجزيه مي شوم،
آب،
باد،
خاك،
و اين آتش
كه تو به جانم انداخته اي.
در هم تنيده ايم چو گلهاي نسترن
گاهي تو سرخ مي شوي و گاه نيز من
در هم تنيده ايم چنان شاخه هاي تاك
سرمست طعم نوبر انگور در دهن
عشق است مي كشد به تغزل لب مرا
عشق است اينكه مي كشدم سوي خويشتن
ما مثل ماهيان اسيريم در دو تنگ
يك روح عاشقيم كه آواره در دو تن
ديوانگان شهر غم انگيز عاقلان
بيهوده نيست هر دو غريبيم در وطن
يوسف! مرا به سمت زليخا شدن مبر
ترسم كه باز پاره كنم بر تو پيرهن
ماه ...
دختر فداكار عاشقيست
با دلي بيقرار در گريباني سپيد
كه هر شب از خود مي گذرد
بر پا مي ايستد
و راه رقيب را روشن مي كند
تا دست دختر سياه شب را
در دستان خورشيد بگذارد.
در چشمهٔ شرع كجروم چون خرچنگ
در بيشهٔ دين چو روبهم پر نيرنگ
بر منبر علم همچو در كوه پلنگ
در دلق كبود همچو در نيل نهنگ
در جهان ديگر
آيا ديگر نخواهم بود
يا به ياد خواهم آورد
آخرين ديدارمان را؟
ماهرانه چيده اند روي هم
تپالۀ گاوان را
زيباترين دختران.