دزد از بامي به بامي مي گريخت
تير گشتي
لامپ را
در شب كوچه شكست
دزد با خود گفت:
پس خدايي هست.
دزد از بامي به بامي مي گريخت
تير گشتي
لامپ را
در شب كوچه شكست
دزد با خود گفت:
پس خدايي هست.
خداوندا دلم از دين بري شد
اسير دام زلف آن پري شد
پري ديد و پريشان گشت فايز
پري را هر كه ديد از دين بري شد
شب سرديست دلم ديدهٔ تر مي خواهد
دل ِ آشفته من از تو خبر مي خواهد
قهوه و شعر و خيال تو و اين باد خنك
باز لبخند بزن قهوه شكر مي خواهد
امشب آبستنم از تو غزلي شورانگيز
باخبر باش كه اين طفل پدر مي خواهد
غارتم كرده اي و خنده كنان مي گويي
صيد دل از كف يك سنگ هنر مي خواهد
ترس در جام دلم ريخت، در اين راه اگر
يادم آمد سفر عشق جگر مي خواهد
گرد يك درياچه
سپيده دم را انتظار مي كشند
هم شكارچي و هم مرغابي.
بد جور به هم ريخته و ترسيده
مادر كه دوباره خواب شومي ديده
از بهت و سكوت پدرم مي ترسم
ما گاو نداريم ولي زاييده
تا بر لب من آه شرر باري هست
بر ساز شكستهٔ دلم تاري هست
درهاي اميد را اگر بربستند
تا مرگ بود رخنهٔ ديواري هست
كلمات را دود
يا آتش مي خواهم
و آنها را به باد مي سپارم
و سپس در عشق آنها
مي گريم.
چشمانم به شيوۀ باران
چشمانت به شيوۀ زمين
چقدر اين عاشقانه مي چسبد.
همراه با باد
يك برگ پاييزي
از باختران
تا خاوران.