رودخانه
جنگل
و دريا را
به زمين سپردم
و زمين را
به آسمان و خورشيد
بايد بروم
سياهي ...
بهترين بستر نور بود.
رودخانه
جنگل
و دريا را
به زمين سپردم
و زمين را
به آسمان و خورشيد
بايد بروم
سياهي ...
بهترين بستر نور بود.
اگر آن واژۀ نام آشنا
معنا مي شد
آبروي اكثر حروف الفبا مي رفت
كلاه از سر «آ» مي افتاد
كمرد «د» مي شكست
و دهان «ه» تا به ابد باز مي ماند
آنگاه سه حرف حساب
بيشتر باقي نمي ماند
عين و شين و ... قاف.
آن روز كه دل به دست حوّا دادم
پرسيد شما؟ جواب دادم آدم
لبخند زد و گفت بيا سيب بخور
از هول حليم توي ديگ افتادم
اين گياه غريب
كه پس از مرگ به راه مي افتد.
دستت را به من بده
هميشه رفتن، پا نمي خواهد
چه بسيار پاهايي كه رفتن نمي دانند
دستت را به من بده
قبل از اينكه در جمجمه ام گياه روييده باشد.
روز ...
با كلمات روشن حرف مي زند
عصر ...
با كلمات مبهم
شب ...
سخني نمي گويد
حكم مي كند.
مرغكان بر سر دريا آرام
بال بگشوده به راه سفرند
گويي از پنجرۀ ابر به ناگه دستي
كاغذي چند سپيد
پاره كرده ست و فرو ريخته زآنجاي به زير.
افتاد زمين نعش دو پيراهن بي جان
در حاشيۀ جنگ تو با اين تن بي جان
مي سوخت تنم از عطش سرخ لب تو
آتش زده يك بوسه بر اين خرمن بي جان
از خواهش چشمان تو خواندم كه چه مي خواست
دستان تو از دامنۀ دامن بي جان
از هُرم نفس هاي تو مي سوخت تن من
با آه زدي شعله به جان من بي جان
شب طي شد و با خود همۀ فكر مرا برد
يك گوشه به جا مانده فقط يك زن بي جان
به خاطر تو
تمام زبان هاي دنيا را فرا گرفتم
حتي زبان هاي مرده را
تا زيباترين شعرها را بخوانم
و مثل آن بنويسم
غافل از اينكه تو
زيباترين سرودۀ جهاني.
سرگردانند
بين رفتن و ماندن
هيچكس دمپايي ها را جفت نمي كند.