در ثبت احوال
از همه چيز پرسيدند
جز «حال».
در ثبت احوال
از همه چيز پرسيدند
جز «حال».
در زدم
كسي به خانه نبود
به خانه رفتم
كسي در نزد.
گام بر مي دارم در برهوت
بي خويشتن و تهي
كه روحي سركش و بيقرار را
همان كه تمامي دارايي ام بود
كنار زلال جويباري
در خاطرۀ كوچه باغ هاي قديمي
بر جا گذاشته ام.
من ندانم كه كي ام
من فقط مي دانم
كه تويي
شاه بيت غزل زندگي ام.
لباس تازه ات را اين درخت كهنه بر تن كرد
جوان شد بار ديگر قصد از نو ميوه دادن كرد
من از نسل كويرم تشنه بودم سال ها بي آب
ببين جريانت اي بانوي كوهستان چه با من كرد
تو پاييز آمدي اينجا زمستان بود گل دادي
بهار اما تو را آمادۀ از شاخه چيدن كرد
برايت حرف دارم پس برايم حرف خواهي داشت
شب شعر دل انگيزي ست بايد شمع روشن كرد
كنار آتش
گوش سپردن به سكوتِ
چيزهايي كه ما را توان ديدنشان نيست.
صداي گنجشكان
از روي برگ
مي چكد
چكه
چكه
در بركۀ هواي بامدادي.
دل مي شود از تو قرص با يك بوسه
احوال مرا بپرس با يك بوسه
لب هاي تو نسخۀ مرا پيچيدند
صبح و شب و ظهر، قرص، با يك بوسه
عاقبت همۀ ما
زير اين خاك
آرام خواهيم گرفت
ما كه روي آن
دمي به همديگر
مجال آرامش نداديم.
مرا
به چشن تولد
فرا خوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
در آورده ام؟!