شيرين سخني كه از لبش جان مي ريخت
كفرش ز سر زلف پريشان مي ريخت
گر شيخ به كفر زلف او پي بردي
خاك سيهي بر سر ايمان مي ريخت
شيرين سخني كه از لبش جان مي ريخت
كفرش ز سر زلف پريشان مي ريخت
گر شيخ به كفر زلف او پي بردي
خاك سيهي بر سر ايمان مي ريخت
تا هر كسي كه از برابر من مي گذشت
چراغي بر مي داشت
و سياهي را
آرام تر به سحر مي رساند.
موي سيه فشانده بر روي روشن خويش
كرده پرند سيمين بر سيمگون تن خويش
وآنگه نهاده از لطف بر سينه اش سر من
يعني ز برگ گل كرد بالين و بستر من
آمد مرا در آغوش آن نوبهار خندان
چون بوي گل كه پيچد در ساحت گلستان
يك بار در اين تلاطم تكراري
برخيز و فنا كن اين شب زنگاري
تا كي چو هيون دست و پا در بند
پيوسته به زير بار تن بيگاري؟
ديشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسي آبدار با پنجره داشت
يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد
چك چك چك چك چه كار با پنجره داشت؟
گناه چشم تو ... يا ... نه گناه عكاس است
كه اينچنين به نگاهت دچار و حساس است
و مدتيست كه هنگام ديدن چشمت
«اعوذ بالله» او «قل اعوذ باالناس» است
براي رستن او از جهنم و آتش
پل صراط نگاهت ملاك و مقياس است
تمام اهل زمين را جهنمي كردي
كه آيه آيۀ چشمت «يوسوس الناس» است
تمام شهر از ايمان به كفر برگشتند
گناه چشم تو حالا به پاي عكاس است؟!
از زمزمه هاي تازه شعرم عاريست
زخمي كه نشست بر گلويش كاريست
از شاهرگ بريدۀ هر كلمه
سيلاب سكوت سينه سوزي جاريست
به زير زلف برق گوشواره
زده بر خرمن عمرم شراره
بيا فايز كه از نو آتش طور
تجلي كرده بر موسي دوباره
درختي بودم
ايستاده در برابر طوفان
كبريت بي خطر شدم.
من در شب تيره غيرت فانوسم
با لهجۀ تبدار جنون مأنوسم
چون تيغ كه در دامن خون مي رقصد
يك روز لب حادثه را مي بوسم