آن دم كه پديد گشتم از قدرت تو
پرورده شدم به ناز از نعمت تو
صد سال به امتحان گنه خواهم كرد
تا جرم من است بيش يا رحمت تو؟
آن دم كه پديد گشتم از قدرت تو
پرورده شدم به ناز از نعمت تو
صد سال به امتحان گنه خواهم كرد
تا جرم من است بيش يا رحمت تو؟
از دفتر عشق راز مي خوان و مگوي
مركب پي اين طايفه مي ران و مگوي
خواهي كه دل و دين به سلامت ببري
مي بين و مكن ظاهر و مي دان و مگوي
ما خلوت رخوت زدۀ مردابيم
تصوير سراب تشنگي در آبيم
عالم كفني به وسعت بي خبريست
اي خواب تو بيداري و ما در خوابيم
مثل روزنامه ها ، اول همه را سر كار مي گذارند
بعد آگهي استخدام مي زنند
بچه هاي وظيفه ، يا شاعر شده اند يا خواننده!
خدا را شكر در خانۀ ما ، كسي بيكار نيست
يكي فرم پر مي كند ، يكي احكام مي خواند
يكي به سرعت پير مي شود
و آن يكي مدام نق مي زند:
مرده شور ريختت را ببرد
چرا از خرمشهر ، سالم برگشتي؟!
خربزۀ خنك سبز
من را واداشت كه با انگشتم لمس كنم
همۀ تنش را.
در حيات خلوت خانه ام
يك چهارپايۀ شكسته
از سال هاي دور.
عيب است بزرگ بركشيدن خود را
وز جملۀ خلق برگزيدن خود را
از مردمك ديده ببايد آموخت
ديدن همه كس را و نديدن خود را
هر كه تو را دوست ندارد بد است؟!
هر كه ربودي دل از او بهترين؟!
اين همه خود بيني ات از ابلهيست
تو همه كس نيستي اي خرده بين
كاش كمي از سر خود بگذري
تا برهي از حسد و جور و كين
عشق كجا و تو كجا خوش خيال؟!
تا كه به گودال غروري دفين؟
ظلمت جهل است برون آ ببين
نور سماوات شه راستين
شهيدي كه بر خاك مي خفت
سرانگشت در خون خود مي زد و مي نوشت
دو سه حرفي بر سنگ:
«به اميد پيروزي واقعي
نه در جنگ
كه بر جنگ!»