دستش را بگير
نيفتند برگهاش
شايد اين درخت
بهار مي خواهد دلش.
دستش را بگير
نيفتند برگهاش
شايد اين درخت
بهار مي خواهد دلش.
از تولّد تا مرگ
هيچ نيست
جز شبي در انتظار سپيده دم.
اين همه رفتن به چه درد مي خورد؟
اين همه اتوبوس
هواپيما
قطار
وقتي مرگ با دور شدن هم نزديك مي شود
هر خياباني كه خيس شده است
ابتداي چشم هاي تو بود
هر درختي كه زرد
اقامۀ اندوه
و هر بار مسافري
زندگي اش را به دريا ريخت
فردا نهنگ ها
ساحل را پنهان كردند.
روديم ولي هم نفس مردابيم
سيلي خور اين زمانۀ كج تابيم
تاريخ به زير آب فرياد كشيد
كورش تو به پا خيز كه ما در خوابيم
رود
تا به خانه نرسد
رودخانه نيست.
سپيدتر از سپيده
بر شقيقۀ صبح ايستاده اي
و از جيب خويش
خورشيد مي پراكني.
جاي من اينجا امن است
درست مثل مداد رنگي ها در جعبه هايشان
مداد رنگي هاي در جعبه اما
تنها حبس مي كشند.
همسايه تان بوديم
تو مي خنديدي
و من
ديوار به ديوار
گريه مي كردم.
خوشي ها در برابر غم ها
ناتوانند
اين همه روز كه بودي
از پس يك روز نبودنت بـرنيامد.