گاهي برايت عزيز مي شود
همان چيزي كه همه از آن مي ترسند
دلت مي خواهد دستان مرگ را بگيري
در چشمانش نگاه كني
و بگويي:
محبوبم!
بيا با هم فرار كنيم
و ديگر هرگز
به اينجا بازنگرديم.
گاهي برايت عزيز مي شود
همان چيزي كه همه از آن مي ترسند
دلت مي خواهد دستان مرگ را بگيري
در چشمانش نگاه كني
و بگويي:
محبوبم!
بيا با هم فرار كنيم
و ديگر هرگز
به اينجا بازنگرديم.
عقربه ها بر نمي گردند
تو برگرد
عقربه ها پيش مي روند
تو پيش من بمان.
به جنگ كه بردندم
هر كه را مي ديدم آشنا مي زد
آشنا مي زدم
دهكدۀ عاقلي ست جهان
ديوانۀ آشنايي ها
از جنگ كه برگشتم
راه نبود
روستا نبود
خانه نبود
دستي از مه برآمد
اشاره به گورستاني كرد
كه پيشاني نوشت همۀ گورهايش
خودم بودم.
كم ورق بزن گذشته ها را
مي ريزند
گل هايي كه لا به لاي برگ هايش
خشك كرده ايم.
دلتنگم
شبيه ميداني
كه تنديس هزارسالۀ مردي را
از آن ربوده اند.
ما بايد شعبده باز شويم
آستين بالا بزنيم
خودمان خرگوش از كلاه
عشق از خنجر بيافرينيم!
مرا سنگسار كنيد!
دل در گروي پاييز
خواب بهار مي بينم.
عاشق تيرهاي چراغ برقم
كه هيچ گاه
شليك نخواهند شد.
چه اعجازي ست
بهار لبهايت
با هر بوسه كه مي كاري
گونه هايم گل مي دهد.
وقت تلاقي چشمانمان
گونه هايت گل مي اندازد
اين زيباترين گل دنياست.