مي سوزم از فراقت، با ديدگان تر، من
هم آبم و هم آتش، درياي شعله ور، من
بر دوشم اين امانت، تاوان ناسپاسي است
عمري سوار بودم، بر گردۀ پدر، من
بر بند بند نايم، بند است و بي نوايي
زنداني است انگار، مسعود سعد در من
چشم انتظاري من، شب را سياه تر كرد
از بس ستاره چيدم، از شام تا سحر، من
سهم من و تو از عشق، زيبا و عادلانه است
يك مشت استخوان تو، يك مشت بال و پر، من
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61