اخرين خواسته

مشاور شركت بيمه پارسيان

اخرين خواسته

۷۷ بازديد ۰ نظر
هيچ اهميتي براش نداشت كه دارم عروسي ميكنم. سرد و بي روح بود, خاكستري از آتش گذشته. تو دلم گفتم براي آخرين بار ببوسمش, جلو رفتم, چشمهايم را بستم, بوي خاك مستم كرد, اما حسينا سرش را عقب كشيد و گفت: تو حالا ديگر شوهر داري. اين كار اصلا درست نيست, برو پي زندگيت, دنبال چه ميگردي؟ شوهر ميخواستي كه خدا بهت داد. اميدوارم خوشبخت بشوي.ه
بهش گفتم كه امروز ميخواهم اعتراف كنم و بگويم كه فقط يك خواهش دارم, يا شايد يك آرزو, فقط يكي., مي گويم آرزو چون شرايط زندگي ما جوري است كه براي تحقق خواسته ام بايد به مادر دروغ بگويم و هزارويك راه پيدا كنم. ميدانم كه سختت است, به زحمت مي افتي و حتما ميگويي نه , اما من فقط يك آرزو دارم و اين حق را دارم كه از تو بخواهم به تنها آرزوي من جواب رد ندهي. دلم ميخواهد فقط يك شب را با تو به صبح برسانم. نه به خاطر عشق بازي, نه, به خدا قسم, به جان خودت قسم فقط مي خواهم يك شب را تا صبح پيش تو باشم روز بعد نميدانم چه مي شود, اهميتي هم ندارد, اما نگو نه.ه
.
.
.
چه ميدانستم زير آن خاكستر آتشي بر پا بود. توي دلم گفتم براي آخرين بار ببوسمش, چشمهايم را بستم, بوي خاك مستم كرد. لبهام را روي لبهاي سردش گذاشتم و بوي خاك را در تمام وجودم گذراندم, بوي شمعداني ميداد, بوي قبر, بوي آبي كه از سر كشيدن كوزه در دهن ميماند.ه
.

خداوندا, به خاطر ماست كه شب را چنين ژرف و تاريك و چنين زيبا آفريده اي؟ به خاطر دل من است؟ هوا بسيار مطبوع و دلكش است, و از پنجره باز, نور ماه تا درون اتاقم تابيده است و من به سكوت عظيم كائنات گوش فرا مي دهم. اي خداي بزرگ! پرستش شرمسارانه اي در برابر عظمت بي كران آفرينش, قلبم را لبريز از جذبه و حال كرده است. ديگر جز با حيرت و شيفتگي در پيشگاه كبريايي تو, ياراي نماز ونيايش ندارم. اگر بر عشق حد و نهايتي متصور باشد, براي عشق تو نيست و پروردگارا, بر عشق ما بندگان است. اين عشقي كه من درون سينه نهفته ام, ممكن است در ديده مردم عادي ناپاك و گناه آلود بيايد, باكي نيست, اما تو بگو كه پاك و بي آلايش است. سعي ميكنم خود را از وسوسه گناه دور نگه دارم. اما به نظر مي رسد كه با گناه مدارا نميتوان كرد, و هرگز نميخواهم كه ولو لحظه اي مسيح را رها كنم. نه, وقتي كه ژرترود را دوست دارم, اين را نمي پذيرم كه تن به آلودگي گناه دهم. قدرت آن را ندارم كه ريشه اين عشق را به كلي از قلبم بكنم, مگر اينكه قلبم را هم يكجا و هم زمان با آن از جا بكنم, ولي چرا بايد چنين باشد؟ وقتي هنوز او را دوست نداشتم, مجبور بودم به انگيزه ترحم او را دوست داشته باشم. اكنون ديگر دوست نداشتن او, يعني وظيفه انساني را در حق او ادا نكردن. او به عشق من نياز دارد.ه
خداوندا, در اين كار سخت درمانده ام, ديگر نميدانم چه بايد كرد, تو بر همه چيز آگاهي. مرا هدايت فرما. گاهي احساس اين را دارم كه راهي را كه در پيش گرفته ام رو به ظلمت و سرگردانيست, و بينايي را كه مي خواهند به چشمان او بر گردانند, چشمان مرا نيز باز كرده است

 

فرصت نكردم

فرصت نكرده ام لباسم عوض شود

با همين پوست و استخوان آمده ام

خودم را از تمام شعر بالا كشيده ام

و درست روبرويت

روي بندرگاه افتاده ام

حالا همه چيز مثل اول است

تنها تو پير شده اي و من مرده ام

و مثل هميشه حرفمان درخت انجير داخل باغچه است

كه روز به روز شبيه تر مي شود

من خسته ام مثل تمام بعد از ظهرهايي كه بايد بخوابم

و (( عصر بخير زيباي من دوستت دارم ))

و تو بگويي كه چقدر دلت براي خدا لك زده

 

همين روزها تو تا استانبول مي روي

و من به سرم زده خودكشي كنم

خودم را از بالاي ساختمان شركت مخابرات پرت كنم روي جنازه يك تلفن عمومي و بگويم : الو ، دوستت دارم

همين روزها كه خودكشي ام به اثبات رسيد

مي توانم سرفرصت شرابي بنوشم

به نزديك ترين دختر ميزهاي مجاور چشمك بزنم

و بگويم خانم چشمك خورده اجازه مي دهيد زخم چشم ام  مداوا شود

مي داني كه شاعران به خنده محتاج تراند

حتي اگر پياله اي به نابجا بالا رود

بگذار سيگارت را روشن كنم

از عرض اين خيابان برايت تاكسي بگيرم

گاهي ببوسم ات

گاهي تلفن بزنم حالت را بپرسم

به قهوه دعوتت كنم و بعد

تو معشوق من نيستي چرا

وقتي كنارت نشسته ام مي توانم دست هايت را لمس كنم

 و خودم را در روياي قهوه خانه ي خلوت غرق كنم

تو معشوق من نيستي

 چگونه به يادت بياورم

وقتي به ساحل خلوت فكر مي كنم

و فكر مي كنم كه هميشه منتظر جنازه ام بوده اي

و دريا را به خاطر موج هايش دوست داشتي

حالا ديگر چاره اي ندارم

كفش هايم را بيرون مي آورم

پاسپورتم را داخل جيبم مي گذارم

آخرين پيامم را مي فرستم

     دوستت دارم و تمام

 

 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد