دل ربودي قصد جانم مي كني اندك اندك بي نشانم مي كني
اي بهار خاطرات سبز من با جفاي خود خزانم مي كني
در پس ابر سياه قهر خود عاقبت چون مه نهانم مي كني
من چو مومي در كف بي مهر تو هر چه مي خواهي همانم مي كني
تير غم را با نگاهي اتشين جانب روح وروانم مي كني
بي وفايي تا به چند اي تند خو مهر خود را كي عيانم مي كني
پير شد دل در عزاي هجر تو كي به يك عشوه جوانم مي كني
داستان عسق ما افسانه شد اي كه رسواي جهانم مي كني
بعد از اين ماييم و داغ دوريت اي كه دائم قصد جانم مي كني
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61