از عشق مكن شكوه كه جاي گله اي نيست
بگذار بسوزد دل من مسأله اي نيست
من سوخته ام در تبت آنقدر كه امروز
بين من و خورشيد دگر فاصله اي نيست
غمديده ترين عابر اين خاك منم من
جز بارش خون چشم مرا مشغله اي نيست
در خانه ام آواز سكوت است؛ خدايا
مانند كويري كه در آن قافله اي نيست
مي خواستم از درد بگويم ولي افسوس
در دسترس هيچكسي حوصله اي نيست
شرمنده ام از روي شما بد غزلي شد
هرچند از اين ذهن پريشان گله اي نيست
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61