پي يك اشتباه ناجورم!
باغ ممنوع سيب مي خواهم!
باغ ممنوع سيب مي خواهم!
تا بفهمند نازنين مني،
قد زلفت رقيب مي خواهم!
مادرم گفت: دل نبند و برو،
هركجا روي نازنيني هست
آه مادر، دلم زدستم رفت،
ختم امن يجيب مي خواهم!
پدرم گفت: بچه جان بس كن!
حرفهاي عجيب مي شنوم!
آه آري پدر، عجيب، عجيب،
خاطرش را عجيب مي خواهم!!
باز فر مي خورند دور سرم،
اين قوافي: حبيب،عجيب، غريب...
آه مادر، پدر، مريض شدم،
به گمانم طبيب مي خواهم!
بعد ازين عاشقانه خواهم گفت،
بعد ازين قهوه خانه خواهم رفت!
باغ ممنوع سيب پيشكشم!
دود نعنا دوسيب مي خواهم!!!
#حسين_جنتي
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61