آمدي جانم به قربانت ! نميماني چرا
صبر كن....در خانه ي خود مثل مهماني چرا
صبر كن....در خانه ي خود مثل مهماني چرا
بعد مدتها جدايي آمدي گفتي ببخش
آه... حالا از پشيماني پشيماني چرا
آنقدر خواهان من بودي كه خواهانت شدم
جان شيرينم! بگو حالا گريزاني چرا؟
يك نگاه سرد تو كافي ست تا ويران شوم
چون بهار آرزوهايم زمستاني چرا
خواستن هرگز براي من توانستن نبود
خسته ام از زندگي ...تنها تو ميداني چرا
#ترانه_جامه_بزرگي
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61