چند اي جان سر آزار دل ماست تو را
بيش از اين نيست كه مسكين دل ما خواست مرا
با ضعيفان چه زني پنجه بدستان رقيب؟
همه دانند كه بازوي تواناست تو را
حور فردوس برين با همه آراستگي
سالها رفت كه مشتاق تماشاست تو را
خال مشكين، لب نوشين، بر سيمين، خط سبز
آنچه اسباب نكوئيست مهياست تو را
نازنينا به گل و سنبل و سرو و مه و مهر
ناز كن ناز كه دست از همه بالاست تو را
از دو سو صف زده نظارگيان از زن و مرد
منتظر بر سر ره از چپ و از راست تو را
ساغر حسن تو امروز نشد مالامال
ديرگاهيست كه اين باده به ميناست تو را
روشن كردستاني
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61