ز بس تنها نشستم همچو گلهاي بياباني
دلم چون غنچه خو كرده است با سر در گريباني
به بخت تيره ي خود اشك غم از ديده مي بارم
چه سازد با سياهي هاي شب شمع شبستاني؟
نه مي خندم نه مي گريم نه سرمستم نه هشيارم
نمي دانم چه بايد كرد در دنياي حيراني
دل ديوانه ام دنبال گيسوي تو مي گردد
كه شايد داد خود گيرد ز زنجير پريشاني
ز جان خويش شستم دست در پيش نگاه تو
كه چشمان تو دريائي است بي پايان و طوفاني
نگاه سركش ات هرجا كه رو آورد و گردش كرد
خماري بود و مستي بود و طوفان بود و ويراني
بدنبال شراب سرخوشي بيهوده مي گردي
ندارد ساغر هستي بجز زهر پشيماني
«بهادر يگانه»
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61