پاييز به رقص برگ ها مي گذرد
به خش خش برگ، زير پا مي گذرد
آذر كه گذشت، با دل خود گفتم
يك فصلِ دگر از عمرِ ما مي گذرد
پاييز به رقص برگ ها مي گذرد
به خش خش برگ، زير پا مي گذرد
آذر كه گذشت، با دل خود گفتم
يك فصلِ دگر از عمرِ ما مي گذرد
از تنم در بياورم
بشويم
بچلانم
و روي طناب حياطمان پهن كنم
فردا بيايم و ببينم
كه مرا باد با خود برده است.
چه چيزي مي توانم بگويم
كه قبلا گنجشكها نگفته باشند يا پرندگان ديگر! چه چيزي مي توانم به تو بگويم كه آب به تو نگفته باشد وقتي آن را مي نوشي يا مي پاشي به صورتت! چه چيزي بگويم كه باد در گوشت نخوانده باشد يا ابر يا حتي آدم هاي ديگر! دوستت دارم را همه گفته اند به تو من هم همين را مي گويم تنها كمي اميدوارانه تر و واهمه ندارم چرا كه وقتي عشق به وجود آمد ديگر منتظرِ پاسخ نه يا آريِ ما نمي ماند.زندگي مي كند.
تو را هر لحظه به خاطر مي آورم
بي هيچ بهانه اي
شايد ...
دوست داشتن همين باشد.
رفت؛
طولاني ترين نبرد دنياست
كه بازماندگان بي شماري دارد.
حلقه تا بر سر زلف تو گلندام افتاد
هيچ دل نيست مگر آنكه در اين دام افتاد
در ازل پرده ميان من و معشوق نبود
در تعيّن شدم و كار به پيغام افتاد
سر برآرم به جنون جامه به تن چاك زنم
پرده پوشي چه كنم طشت من از بام افتاد
در ره عشق سلامت همه در رنج و بلاست
كام آنراست كه دلخسته و ناكام افتاد
مستي ما بود از گردش چشم ساقي
سر و كار دگران است كه با جام افتاد
براي تكه اي تاريكي بيشتر
جشن گرفته ايم
مايي كه از صبح صحبت مي كنيم.
چه كسي مي داند
درد غنچه را
به هنگام شكفتن؟
هرگز ندانستيم
اين غريو شاديست
يا نفير غم
كه هر سحرگاه
فرياد مي كني
اي خروس نگون بخت!
اگر پايان كار را مي دانستي
جز سكوتي سنگين
نثار گوش هاي كر نمي كردي.