مهم نيست اكنون زندگي ام چگونه مي گذرد
عاشق آن خاطراتي هستم كه
تصادفي از ذهنم عبور مي كنند
و باعث لبخندم مي شوند.
مهم نيست اكنون زندگي ام چگونه مي گذرد
عاشق آن خاطراتي هستم كه
تصادفي از ذهنم عبور مي كنند
و باعث لبخندم مي شوند.
از رفتنت يك عمر بايد بگذرد تا سر
_ گرمم كند دنيا به چيزي از شما بهتر
ترديد دارم چشم هايم از چه دلتنگند
از رفتنت يا از سفرهايي كه دست آخر
ديوار مي بندند بين خاطرات ما
ديوار يك ديو است اما كور اما كر
دارند دارم مي زنند از دوري ات اصلاً
ساعات تنها بودن شب هاي شهريور
ممتد شده ديگر خيالي از تو راحت نيست
هي مي زنم از بيقراري پرسه در دفتر
پر مي گشايم آسمان گم مي شود در من ...
چشمانم را مي بندم
تو را ببينم كه چه شود
وقتي تماميتم را اشغال كرده اي؟
تو خود مني
عشقت كه مرا كشت فهميدم.
اي عشق پناهگاه پنداشتمت
اي چاه نهفته راه پنداشتمت
اي چشم سياه آه اي چشم سياه
آتش بودي نگاه پنداشتمت
دوست داشتنت بند نمي آيد
تو بايد
يكي از شاهرگ هايم باشي!
دلم بدون تو غمگين و با تو افسرده است
چه كرده اي كه ز بود و نبودت آزرده است
به عكس هاي خودم خيره ام، كدام منم؟
زمانه خاطره هاي مرا كجا برده است
چه غم كه بگذرد از دشت لاله ها توفان
كه مرگ، دلخوشي غنچه هاي پژمرده است
اگر سقوط، بهاي بلندپروازيست
پرندۀ دل من بي سبب زمين خورده است
از اين به بعد به رويم در قفس مگشاي
چرا كه طوطي اين قصه پيش از اين مرده است
شمعِ من
پيش پايم را روشن مي كند
براي ديدن كوه
خورشيد را بيفروز.
بر مي گردم
تا از اين كوچه پس كوچه ها
جمع كنم
تكه هاي يادش بخير را.
نرون
چنگيز
هيتلر
هيچ يك به بي رحمي اين پستچي نبودند
كه نشاني مرا بر هيچ كدام از نامه ها نيافت
و سوت زنان از كنار خانه ام گذشت.
پروانه هاي پيراهنت را كه باد
پرواز مي دهد.