كريمي مشاور بيمه

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل ناب

۳۱ بازديد ۰ نظر

مانند شيشه اي كه خريدار سنگ بود

اين دل شكستن تو ... برايم قشنگ

 

بود رؤياي باشكوه رسيدن به ساحلت

آغاز خودكشي هزاران نهنگ بود

 

ماه شب چهاردهي، كه تصاحب ات

چون حسرتي به سينه صدها پلنگ بود

 

خوشبخت آن دلي كه براي تو مي تپد

خوشبخت آن دلي كه براي تو تنگ بود

 

تو : يك جهان تازه پر از صلح و دوستي

من : كشوري كه با همه در حال جنگ بود

 

با من هر آنچه از تو بجا ماند، نام بود

از من هر آنچه بي تو به جا ماند، ننگ بود

 

پائين نشسته ام كه تو بالانشين شوي

اين ماجرا، حكايت « الاكلنگ » بود ...

 

 

رضا نيكوكار ...


غزل ناب

۳۱ بازديد ۰ نظر

 

خيره ام در چشم خيست، حسرتم را درك كن

قبله ام باش، عاشقانه ... نيتم را درك كن

 

اي كه رؤيايت دليل گنگ عصيانم شده

شعرهايم، گريه هايم، خلوتم را درك كن

 

عشق را بر شانه ي اسطوره ها باريده ام

ردّ اشك نيمه شب بر صورتم را درك كن

 

غرق آغوشت شدم، عرياني ام تسليم توست

تا ابد مي خواهمت، اين حالتم را درك كن

 

روزهاي بودنم با تو علامت خورده است!

توي تقويم ام بمان و عادتم را درك كن

 

گر چه نقشِ منفي ام را خوب ايفا كرده ام

در غزل ها؛ جنبه هاي مثبتم را درك كن

 

از قرارم با تو، يك عمر است كه آواره ام!

لا اقل دلشوره هاي ساعتم را درك كن ...

 

 

صنم ميرزاده نافع ...


غزليات زيبا از مولانا

۳۳ بازديد ۰ نظر

 

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست

بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

 

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر

كآن چهره مشعشع تابانم آرزوست

 

بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز

باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست

 

گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو

آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست

 

وآن دفع گفتنت كه برو شه به خانه نيست

وآن ناز و باز و تندي دربانم آرزوست

 

در دست هر كه هست ز خوبي قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن كانم آرزوست

 

اين نان و آب چرخ چو سيل است بي وفا

من ماهيم نهنگم عمانم آرزوست

 

يعقوب وار وا اسفاها همي‌زنم

ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست

 

والله كه شهر بي تو مرا حبس مي‌شود

آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست

 

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

 

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روي موسي عمرانم آرزوست

 

زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول

آن هاي هوي و نعره مستانم آرزوست

 

گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

 

دي شيخ با چراغ همي‌گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

گفتند يافت مي‌نشود جسته‌ايم ما

گفت آنك يافت مي‌نشود آنم آرزوست

 

هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد

كان عقيق نادر ارزانم آرزوست

 

پنهان ز ديده‌ها و همه ديده‌ها از اوست

آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست

 

خود كار من گذشت ز هر آرزو و آز

از كان و از مكان پي اركانم آرزوست

 

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد

كو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست

 

يك دست جام باده و يك دست جعد يار

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

 

مي‌گويد آن رباب كه مردم ز انتظار

دست و كنار و زخمه عثمانم آرزوست

 

من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است

وآن لطف‌هاي زخمه رحمانم آرزوست

 

باقي اين غزل را اي مطرب ظريف

زين سان همي‌شمار كه زين سانم آرزوست

 

بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق

من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

 

 

 

مولوي


داستان انگيزشي15

۳۱ بازديد ۰ نظر

روزي شاگردي به استاد خويش گفت: «استاد مي‌خواهم يكي از مهمترين خصايص انسان‌ها را به من بياموزي؟» استاد گفت: «واقعا مي‌خواهي آن را فرا گيري؟» شاگرد گفت: «بله، با كمال ميل.» استاد گفت: «پس آماده شو با هم به جايي برويم.» شاگرد قبول كرد. استاد شاگرد جوانش را به پاركي كه در آّن كودكان مشغول بازي بودند، برد. استاد گفت: «خوب به مكالمات بين كودكان گوش كن.» مكالمات بين كودكان به اين صورت بود: «الان نوبت من است كه فرار كنم و تو بايد دنبال من بدوي. نخير الان نوبت توست كه دنبالم بدوي. اصلا چرا من هيچ وقت نبايد فرار كنم؟ و حرف‌هايي از اين قبيل...» استاد ادامه داد: «همانطور كه شنيدي تمام اين كودكان طالب آن بودند كه از دست ديگري فرار كنند. آدم بزرگ نيز اين گونه است. او هيچگاه حاضر نيست با شرايط موجود روبرو شود و دائم در تلاش است از حقايق و واقعيات زندگي خود فرار كند و هرگز كاري براي بهبود زندگي خود انجام نمي‌دهد. تو از من خواستي يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي انسان را براي تو بگويم و من آن را در چند كلام خلاصه مي كنم؛ تلاش براي فرار از زندگي!»


اجراي زنده موسيقي متن فيلم بوي پيراهن يوسف_مجيد انتظامي

۳۲ بازديد ۰ نظر

 

 

 

اجراي زنده موسيقي متن فيلم بوي پيراهن يوسف_مجيد انتظامي


داستان انگيزشي12

۳۲ بازديد ۰ نظر

ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭي ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯿﺶ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺣﻀﺎﺭ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﻣﯿاﻥ ﺷﻤﺎ ﺧﺎﻧﻣﻬﺎ ﻭ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ، ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ، ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻭ ﻣﻮﻓﻖ؟» ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻧﺪ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ حرفهايش را ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ: «ﺑﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻓﯿﻘﻬﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﯿﻞ، ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿم و ﺍﻓﺘﺎﺩﯾﻢ ﺗﻮﯼ ﮐﺎﺭ. ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﻧﺸﺪﻩ، ﻃﻌﻢ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﭼﺸﯿﺪﯾﻢ! ﺭﻓﯿﻖ ﺍﻭﻟﻢ ﺍﺯ ﺗﯿﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺭﺳﺶ! ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺭﻓﯿﻖ، ﺑﻪ راهمون ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ. اين بار ﯾﻪ ﺍﯾﺪﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺭﺳﻮﻧﺪﯾﻢ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ ﻭ ﻭﺭﺷﮑﺴﺖ ﺷﺪﯾﻢ! ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﻭﯾﺴﺖ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ! ﺭﻓﯿﻖ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﭘﯽ ﮐﺎﺭﺵ! ﻣﻦ موندم ﻭ ﺭﻓﯿﻖ ﺳﻮﻡ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻓﯿﻖ ﺳﻮﻡ، ﺷﺮﮐﺖ ﺟﺪﯾﺪ ﺣﻤﻞ ﻭ ﻧﻘﻞ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺣﺠﻢ ﺿﺮﺭﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﯿﻢ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺭﺳﯿﺪ! ﺭﻓﯿﻖ ﺳﻮﻡ ﻣﺴﺘﺎﺻﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﭘﯽ يه ﺷﻐﻞ كارمندي! ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﮔﯿﺮ ﻭ ﺩﺍﺭ، ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺠﺎﺭﺕ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ ﻭ ﮐﺎﺭﻣﻮﻥ ﺗﺎ ﺻﺎﺩﺭﺍﺕ ﮐﺎﻻ ﻫﻢ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩ. ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﺩﺩﻫﯽ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﯾﻬﻮ ﺗﻮﯼ ﯾﻪ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻟﻌﻨﺘﯽ، همسرم را ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ! ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺗﻌﺎﺩﻝ مالي رو ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ! ﺷﺮﮐﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮﯼ ﭼﺎﻟﻪ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﺑﺎ ﺩﻭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺑﺪﻫﯽ! ﺷﮑﺴﺖ ﭘﺸﺖ ﺷﮑﺴﺖ! ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﯿﮑﻢ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮﻣﻮﺭ ﻣﻐﺰﯼ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ، يه ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﻭﻡ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻃﻼﻕ فوري ﻣﻨﺠﺮ ﺷﺪ! ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﻣﺮﺯ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺷﺮﮐﺖ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺟﺪﯾﺪ. ﺍﻭﻟﺶ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﻭﺍﺭﺩﺍﺕ ﺑﯽ ﺭﻭﯾﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺟﻨﺲ ﻣﺎ، ﻣﺤﺼﻮﻟﻤﻮﻥ ﺍﻓﺖ ﻓﺮﻭﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻭﺭﺷﮑﺴﺖ ﺷﺪﯾﻢ. ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺣﺒﺲ ﺭﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﻫﺎﯼ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻭ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﮔﺬﺭﻭﻧﺪﻡ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﻮﻥ ﻫﻤﺶ ﻣﺼﺎﺩﺭﻩ ﺷﺪ! ﺷﮑﺴﺘﻬﺎ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﻨﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻮﺩﻡ! ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺣﺒﺲ، ﺑﺎﺯ ﮐﺎﺭ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺭﻭ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﯾﻢ ﻭ اين بار ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﯾﻢ. ﺷﺮﮐﺘﻤﻮﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻭ ﻭﺿﻌﻤﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ. ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺭﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ، ﺍﺯ ﭼﺎﻟﻪ ﺑﺪﻫﯽ ﻫﺎ ﺩﺭﺍﻭﻣﺪﻡ. ﺍﻻﻥ ﺷﺮﮐﺖ ﻣﻦ ﺩﻩ ﺷﺮﮐﺖ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺷﺪﻩ ﯾﻪ ﻫﻠﺪﯾﻨﮓ ﺑﺰﺭﮒ، ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭﭘﺮﺳﻨﻞ. ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎيش، ﺍﺯ ﺣﻀﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﯾﺪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﻋﺬﺍﺏ ﮐﺸﯿﺪﻡ. ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﻨﻮ ﻃﯽ ﮐﻨﻪ؟ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﮑﺮﺩ! ﻣﺮﺩ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﺮﯾﺒﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﺎﺋﯿﻦ: «ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﻻﻥ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻡ.» 


داستان انگيزشي13

۲۸ بازديد ۰ نظر

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود. كشاورز به او گفت: «برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي‌كنم. اگر توانستي دم يكي از اين گاوها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.» مرد قبول كرد. اولين در طويله كه بزرگترين در هم بود باز شد. باور كردني نبود، بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود بيرون آمد. گاو با سم به زمين مي‌كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد و گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد. گاو كوچكتر از قبلي بود اما با سرعت حركت مي‌كرد. جوان پيش خودش گفت: «منطق مي‌گويد اين را هم ول كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.» سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر مي‌كرد ضعيف‌ترين و كوچك‌ترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود بيرون پريد. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد اما گاو دم نداشت! زندگي پر از ارزش‌هاي دست يافتني است اما اگر به آن‌ها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.


داستان انگيزشي14

۳۲ بازديد ۰ نظر

يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏كرد و سخت مى‏ناليد. گفت: «خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟» گفت: «البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏كنم.» گفت: «عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟» گفت: «نه.» گفت: «گوش و دست و پاى خود را چطور؟» گفت: «هرگز.» گفت: «پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شكايت دارى و گله مى‏كنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوش‌بخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى. پس آنچه تو را داده‏اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!»


داستان انگيزشي10

۳۱ بازديد ۰ نظر

مرد جواني كنار نهر آب نشسته بود و غمگين و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادي از آنجا مي‌گذشت. او را ديد و متوجه حالت پريشانش شد و كنارش نشست. مرد جوان وقتي استاد را ديد بي اختيار گفت: «عجيب آشفته‌ام و همه چيز زندگي‌ام به هم ريخته است. به شدت نيازمند آرامش هستم و نمي‌دانم اين آرامش را كجا پيدا كنم؟"» استاد برگي از شاخه افتاده روي زمين كند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: «به اين برگ نگاه كن. وقتي داخل آب مي‌افتد خود را به جريان آن مي‌سپارد و با آن مي‌رود.» سپس استاد سنگي بزرگ را از كنار جوي آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگيني‌اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن كنار بقيه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: «اين سنگ را هم كه ديدي. به خاطر سنگيني‌اش توانست بر نيروي جريان آب غلبه كند و در عمق نهر قرار گيرد. حال تو به من بگو آيا آرامش سنگ را مي‌خواهي يا آرامش برگ را؟» مرد جوان مات و متحير به استاد نگاه كرد و گفت: «اما برگ كه آرام نيست. او با هر افت و خيز آب نهر بالا و پائين مي‌رود و الان معلوم نيست كجاست!؟ لااقل سنگ مي‌داند كجا ايستاده و با وجودي كه در بالا و اطرافش آب جريان دارد اما محكم ايستاده و تكان نمي‌خورد. من آرامش سنگ را ترجيح مي دهم!» استاد لبخندي زد و گفت: «پس چرا از جريان‌هاي مخالف و ناملايمات جاري زندگي‌ات مي‌نالي؟ اگر آرامش سنگ را برگزيده‌اي پس تاب ناملايمات را هم داشته باش و محكم هر جايي كه هستي آرام و قرار خود را از دست مده.» استاد اين را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان كه آرام شده بود نفس عميقي كشيد و از جا برخاست و مسافتي با استاد همراه شد. چند دقيقه كه گذشت موقع خداحافظي، مرد جوان از استاد پرسيد: «شما اگر جاي من بوديد آرامش سنگ را انتخاب مي‌كرديد يا آرامش برگ را؟» استاد لبخندي زد و گفت: «من در تمام زندگي‌ام، با اطمينان به خالق رودخانه هستي، خودم را به جريان زندگي سپرده‌ام و چون مي‌دانم در آغوش رودخانه‌اي هستم كه همه ذرات آن نشان از حضور يار دارد از افت و خيزهايش هرگز دل‌آشوب نمي‌شوم. من آرامش برگ را مي‌پسندم.»


داستان انگيزشي11

۳۲ بازديد ۰ نظر

گويند روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود. ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. كسي از او پرسيد: «اين وسيله چيست؟» شيطان پاسخ داد: «اين نوميدي از توانايي‌هاي خود و رحمت خدا است.» آن مرد با حيرت گفت: «چرا اين قدر گران است؟» شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون اين مؤثرترين وسيله من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم. من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدركهنه است!»