شب رفت ولي هنوز من تاريكم
مثل خط نور در افق باريكم
مرگ آمد و روي صفحۀ صبح نوشت:
مثل رگ گردنت به تو نزديكم
شب رفت ولي هنوز من تاريكم
مثل خط نور در افق باريكم
مرگ آمد و روي صفحۀ صبح نوشت:
مثل رگ گردنت به تو نزديكم
مي خواستم نگهت دارم
مي خواستم در مشتم باشي
هر چه بيشتر خواستم تو را
بيشتر از دست دادمت
افسوس! چه دير مي فهميم
نگه داشتن عشق
چون نگه داشتن آب است
در كف مشت.
چه غم دارد ز خاموشي درون شعله پروردم
كه صد خورشيد آتش برده از خاكستر سردم
به بادم دادي و شادي، بيا اي شب تماشا كن
كه دشت آسمان درياي آتش گشته از گردم
شرار انگيز و توفاني، هوايي در من افتاده ست
كه همچون حلقۀ آتش در اين گرداب مي گردم
به شوق لعل جان بخشي كه درمان جهان با اوست
چه طوفان مي كند اين موج خون در جان پر دردم
وفاداري طريق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زين راه خون آلود برگردم
در آن شب هاي طوفاني كه عالم زير و رو مي شد
نهاني شبچراغ عشق را در سينه پروردم
بر آري اي بذر پنهاني سر از خواب زمستاني
كه از هر ذرۀ دل آفتابي بر تو گستردم
ز خوبي آب پاكي ريختم بر دست بد خواهان
دلي در آتش افكندم، سياووشي بر آوردم
چراغ ديده روشن كن كه من چون سايه شب تا روز
ز خاكستر نشين سينه آتش وام مي كردم
به سر افكنده مرا سايه اي از تنهايي
چتر نيلوفر اين باغچهي بودايي
بين تنهايي و من راز بزرگيست بزرگ
هم از آن گونه كه در بين تو و زيبايي
بارَش از غير و خودي هر چه سبكتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر ِ دريايي
آفتابا تو و آن كهنه درنگت در روز
من شهابم من و اين شيوهي شب پيمايي
بوسه اي دادي و تا بوسهي ديگر مستم
كس شرابي نچشيدست بدين گيرايي
تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم
مي گذارم كه قلم پر شود از شيدايي
گاهي خوابت را مي بينم
بي صدا
بي تصوير
مثل ماهي در آب هاي تاريك
كه لب مي زند
و معلوم نيست
حباب ها كلمه اند
يا بوسه هايي از سر دلتنگي.
از تو معشوقي ساخته ام
كه ديگر نه شاعران جهان
نه من
و نه حتي خودت
به آن دست نخواهي يافت.
اي كاش آدم بودي
و به همان دو سيب آسماني
در آن گريبان سپيد
راضي مي ماندي پدر
و اين گونه ...
به خاك سياهمان نمي نشاندي.
بيقرارم
درست مثل اسبي
كه چند لحظه قبل
حادثه را بو كشيده باشد.