كريمي مشاور بيمه

مشاور شركت بيمه پارسيان

چارلي (لذت بخش ازنگاه چارلي )

۷۱ بازديد ۰ نظر
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم طول بكشه
To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره از شما تعريف مي كنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره
To be part of a team.
عضو يك تيم باشي
To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني
To make new friends.
دوستاي جديد پيدا كني
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتي "اونو" ميبيني دلت هري بريزه پايين !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني
To see people that you like, feeling happy
.كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد كه فرقي نكرده
To take an evening walk along the beach.
عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني
To have somebody tell you that he/she loves you.
يكي رو داشته باشي كه بدوني دوستت داره
To laugh .........laugh. ........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends.
يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي احمقانه اي كردند و بخندي و بخندي و ....... باز هم بخندي
These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونيم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يك مشكل نيست كه بايد حلش كرد
بلكه يك هديه است
كه بايد ازش لذت بردب


خدا حافظ همين حالا

۷۳ بازديد ۰ نظر
شبيه برگ پاييزي پس ازتو قسمت بادم

خداحافظ ولي هرگزنخواهي رفت از يادم

خداحافظ و اين يعني دراندوه تو ميميرم

دراين تنهايي مطلق كه ميبنددبه زنجيرم

و بي تولحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد

وبرف نااميدي برسرم يكريز مي بارد

چگونه بگذرم ازعشق.. ازدلتنگي هايم؟

چگونه ميروي با اينكه ميداني چه تنهايم؟

خداحافظ تو اي همپاي شبهاي غزل خواني

خداحافظ به پايان آمد اين ديدار پنهاني

خداحافظ بدون تو گمان كردي كه مي مانم

خداحافظ بدون من يقيين دارم كه مي ماني

 



هديه عاشق

۶۹ بازديد ۰ نظر

عاشقي محنت بسيار كشيد     تا لب دجله، به معشوقه رسيد

نشده از گل رويش سيراب     كه فلك، دسته گلي داد به آب

نازنين، چشم به شط دوخته بود...    فارغ از عاشق دلسوخته بود...

ديد در روي شط آيد به شتاب؛       نوگلي چون گل رويش شاداب!

گفت: به به! چه گل رعناييست!       لايق دست چو من زيباييست!

حيف از اين گل كه برد آب اورا          كند از منظره، ناياب اورا!

زين سخن، عاشق معشوقه پرست،      جست در آب، چو ماهي از شست!

خوانده بود اين  مثل آن مايۀ ناز           كه نكويي كن و در آب انداز!

خواست كازاد كند از بندش        اسم گل برد و در آب افكندش

گفت رو تا كه ز هجرم برهي        نام بي مهري، بر من ننهي!

مورد نيكي خاصت كردم           از غم خويش، خلاصت كردم

باري آن عاشق بيچاره، چو بط،         دل به  دريا زد و افتاد به شط!

ديد آبيست فراوان و درست          به نشاط آمد و دست از جان شست

دست و پايي زد و گل را بربود      سوي دلدارش پرتاب نمود...

گفت: كاي آفت جان سنبل تو،            ما كه رفتيم، بگير اين گل تو!

بكنش زيب سر، اي دلبر من،          ياد آبي كه گذشت از سر من.....

جز براي دل من بوش مكن        عاشق خويش، فراموش مكن....

خود ندانست مگر عاشق ما           كه ز خوبان، نتوان جست وفا...

عاشقان را همه گر آب برد؛          خوب رويان، همه را، خواب برد.....!


شعري زيبا از (سعدي )

۷۹ بازديد ۰ نظر
همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي
چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن
تو چو روي باز كردي در ماجرا ببستي
نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به
كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي...

سعدي


سخنان زيبا از (جبرانذ خليل جبران )

۷۱ بازديد ۰ نظر
هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم :
نخست ، وقتي ديدمش كه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد.
دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، مي پريد.
سوم ، آنگاه كه ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
چهارم ، آن كه گناهي مرتكب شد و با يادآوري اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد.
پنجم ، آنگاه كه از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شكيبايي اش را ناشي از توانايي دانست
ششم ، آن گاه كه زشتي چهره اي را نكوهش كرد ، حال آن كه يكي از نقاب هاي خودش بود.

هفتم ، آنگاه كه آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.

                                                                                          
جبران خليل جبران



شعر (نمي خواهم بميرم )

۶۶ بازديد ۰ نظر

نمي خواهم بميرم 
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟ 
كجا بايد صدا سر داد ؟ 
                 در زير كدامين آسمان ، 
                            روي كدامين كوه ؟ 
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه 
كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد ! 
كجا بايد صدا سر داد ؟ 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است 
زمين كر ، آسمان كور است 
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟ 

اگر زشت و اگر زيبا 
اگر دون و اگر والا 
من اين دنياي فاني را 
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم . 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست 
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  ! 
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است . 
دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق 
                            با اين مهر ، با اين ماه 
                            با اين خاك با اين آب ... 
                                                     پيوسته است . 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست 
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست 
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست . 

جهان بيمار و رنجور است . 
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست 
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است . 

نمي خواهم بميرم، تا محبت را به انسانها بياموزم 
بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم 
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم 
چه فردائي ، چه دنيائي ! 
              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ... 
   
نمي خواهم بميرم ، اي خدا  ! 
                             اي آسمان  ! 
                                     اي شب  ! 
نمي خواهم 
             نمي خواهم 
                          نمي خواهم 
                                     مگر زور است ؟

                                              "فريدون مشيري"



شعر از (اسماعيل كمال )

۷۱ بازديد ۰ نظر
جان را چو نيست وصل تو حاصل كجا برم؟

دل را كه شد زدرد تو غافل كجا برم ؟

گفتند برگرفته فلان دل زمهر تو

من داوري مردم جاهل كجا برم ؟

گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر كه افكنم ، آن دل كجا برم؟


شعر زيباي (پاسخ ) از فروغ

۶۷ بازديد ۰ نظر


فروغ فرخزاد 

 

بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع

بر رويمان ببست به شادي در بهشت

او مي گشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش

گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه ،خنده ما را ز لب نشست

كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم

چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست

زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم

مائيم ... ما كه جامه تقوي دريده ايم

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب

زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!

آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد

گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حكايت عشق مدام  ما

((هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما))


(اي يار من اي يار من اي يار بي‌زنهار من) از مولوي

۸۳ بازديد ۰ نظر
اي يار من اي يار من اي يار بي‌زنهار من
اي دلبر و دلدار من اي محرم و غمخوار من اي در زمين ما را قمر اي نيم شب ما را سحر
اي در خطر ما را سپر اي ابر شكربار من خوش مي روي در جان من خوش مي كني درمان من
اي دين و اي ايمان من اي بحر گوهردار من اي شب روان را مشعله اي بي‌دلان را سلسله
اي قبله هر قافله اي قافله سالار من هم رهزني هم ره بري هم ماهي و هم مشتري
هم اين سري هم آن سري هم گنج و استظهار من چون يوسف پيغامبري آيي كه خواهم مشتري
تا آتشي اندرزني در مصر و در بازار من هم موسيي بر طور من عيسي هر رنجور من
هم نور نور نور من هم احمد مختار من هم مونس زندان من هم دولت خندان من
والله كه صد چندان من بگذشته از بسيار من گويي مرا برجه بگو گويم چه گويم پيش تو
گويي بيا حجت مجو اي بنده طرار من گويم كه گنجي شايگان گويد بلي ني رايگان
جان خواهم وانگه چه جان گويم سبك كن بار من گر گنج خواهي سر بنه ور عشق خواهي جان بده
در صف درآ واپس مجه اي حيدر كرار من


شاه تنهايي

۸۰ بازديد ۰ نظر


شاه تنهايي

هرجا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه.اي ترس تنهايي من اينجا چراغي روشنه.

خداوندا تو تنهاي منم تنهاي تنها ،

تو يكتايي و بي همتا ولي من نه يكتايم نه بي همتا ،

فقط تنهاي تنهايم و محتاج نگاه تو ...