كريمي مشاور بيمه

مشاور شركت بيمه پارسيان

هوشنگ ابتهاج هـ.ا.سايه

۳۳ بازديد ۰ نظر

حاصلي از هنر عشق ِ تو جز حرمان نيست

آه از اين درد كه جز مرگ ِ من اش درمان نيست

اين همه رنج كشيديم و نمي دانستيم

كه بلاهاي وصال ِ تو كم از هجران نيست

آنچنان سوخته اين خاك ِ بلا كش كه دگر

انتظار ِ مددي از كرم ِ باران نيست

به وفاي تو طمع بستم و عمر از كف رفت

آن خطا را به حقيقت كم از اين تاوان نيست

اين چه تيغ است كه در هر رگ ِ من زخمي از اوست

گر بگويم كه تو در خون ِ مني ، بهتان نيست

رنج ِ ديرينه ي انسان به مداوا نرسيد

علت آن است كه بيمار و طبيب انسان نيست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته بايد چون شمع

لايق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نيست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دريا طلبد

هر تــُنـُـك حوصله را طاقت ِ اين توفان نيست

سايه صد عمر در اين قصه به سر رفت و هنوز

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست


زندگي

۴۱ بازديد ۰ نظر
شب آرامي بود
مي روم در ايوان،
تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد ،
هديه اش داد به من
خواهرم تكه ناني آورد ،
آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، ت
كيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند ،
و مرا برد، به آرامش زيباي يقين
:با خودم مي گفتم
زندگي، راز بزرگي است كه در ما جاريست
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي ، آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني؛ كه به هنگام ورود آمده ايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد؟
!!!هيچ


زندگي ، وزن نگاهي است كه در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعله گرمي اميد تو را، خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، كه نخواهد آمد

تو نه در ديروزي،
و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است
كه در سينه خاك
به جا مي ماند


زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ
زندگي، خاطر دريايي يك قطره، در آرامش رود
زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشه ماهي، در تنگ
زندگي، ترجمه روشن خاك است، در آيينه عشق
زندگي، فهم نفهميدن هاست
زندگي، پنجره اي باز، به دنياي وجود
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنجره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمندي ست
زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند
چاي مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر، كه به ماهي ها داد
زندگي شايد آن لبخندي ست، كه دريغش كرديم
زندگي زمزمه پاك حيات ست ، ميان دو سكوت
زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست
من دلم مي خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم.

اندوه تنهايي

۳۱ بازديد ۰ نظر

پشت شيشه برف ميبارد

پشت شيشه برف ميبارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه ميكارد

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي ... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست ميلرزد

روحم از سرماي تنهايي

ميخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام ‚ از عشق هم ... خسته

غنچه شوق تو هم خشكيد

شعر اي شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب درد آلود

جان من بيدار شد بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه ميگشتم به دنبالش

واي بر من نقش خوابي بود

اي خدا ... بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را ؟

ديدم اي بس آفتابي را

كو پياپي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من !

اي دريغا در جنوب ! افسرد

بعد از او ديگر چه ميجويم ؟

بعد از او ديگر چه مي پايم ؟

اشك سردي تا بيافشانم

گور گرمي تا بياسايم

پشت شيشه برف ميبارد

پشت شيشه برف ميبارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه ميكارد(فروغ )


مي‌رسد اينك بهار

۳۲ بازديد ۰ نظر
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك مي‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

فريدون مشيري

اي واي مادرم

۳۴ بازديد ۰ نظر
آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود

اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگي ما همه جا وول ميخورد

هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست

در ختم خويش هم بسر كار خويش بود

بيچاره مادرم ...

هر روز ميگذشت از اين زير پله ها

آهسته تا بهم نزند خواب ناز من .

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود

چادر نماز فلفلي انداخته بسر

كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

او فكر بچه هاست

هرجا شده هويج هم امروز ميخرد

بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها

او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش

آمد بجستجوي من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال

هر شب در آيد از در يك خانه فقير

روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان

او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :

تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر

در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا

هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است

اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند

اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در ، باز و سفره ، پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند

يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت

اما قطارهاي پر از زاد آخرت

وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير

اين مادر از چنان پدري يادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خيل

او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود

خاموش شد دريغ

نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او

با بچه ها هنوز سر و كله ميزند

ناهيد ، لال شو

بيژن ، برو كنار

كفگير بي صدا

دارد براي ناخوش خود آش ميپزد

او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت

اقوامش آمدند پي سر سلامتي

يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند

لطف شما زياد

اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :

اين حرفها براي تو مادر نميشود .

پس اين كه بود ؟

ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد

ليوان آب از بغل من كنار زد ،

در نصفه هاي شب .

يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب

نزديكهاي صبح

او زير پاي من اينجا نشسته بود

آهسته با خدا ،‌

راز و نياز داشت

نه ، او نمرده است .

نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خيال من

ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش

آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق

او با ترانه هاي محلي كه ميسرود

با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت

از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست

اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت

وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد

لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز

تا ساختم براي خود از عشق عالمي

او پنجسال كرد پرستاري مريض

در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ

تنها مريضخانه ، باميد ديگران

يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .

در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود

پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد

صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه

طومار سرنوشت و خبرهاي سهمگين

درياچه هم بحال من از دور ميگريست

تنها طواف دور ضريح و يكي نماز

يك اشك هم بسوره ياسين چكيد

مادر بخاك رفت .

آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد

او هم جواب داد

يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه

معلوم شد كه مادره از دست رفتني است

اما پدر بغرفه باغي نشسته بود

شايد كه جان او بجهان بلند برد

آنجا كه زندگي ، ‌ستم و درد و رنج نيست

اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور

يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او

اما خلاص ميشود از سرنوشت من

مادر بخواب ، خوش

منزل مباركت .

آينده بود و قصه بيمادري من

ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ

من ميدويدم از وسط قبرها برون

او بود و سر بناله برآورده از مغاك

خود را بضعف از پي من باز ميكشيد

ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه

خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع

ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه

باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش

چشمان نيمه باز :

از من جدا مشو

ميآمديم و كله من گيج و منگ بود

انگار جيوه در دل من آب ميكنند

پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم

خاموش و خوفناك همه ميگريختند

ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من

دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه

وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد

يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان

ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :

تنها شدي پسر .

باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني

ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض

پيراهن پليد مرا باز شسته بود

انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :

بردي مرا بخاك سپردي و آمدي ؟

تنها نميگذارمت اي بينوا پسر

ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه

اما خيال بود

اي واي مادرم

" شهريار "


از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

۳۱ بازديد ۰ نظر
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام

از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام

 

تن خسته سوي خانه دل خسته مي كشم

وايا از اين حصار دل آزار خسته ام

 

دل گيرم از خموشي تقويم روي ميز

از دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام

 

از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود

از خود كه زخم خورده ام از يار خسته ام

 

با خويش در ستيزم و از دوست در گريز

از حال من مپرس كه بسيار خسته ام             (استاد محمد علي بهمني)


تو را چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت

۳۴ بازديد ۰ نظر

لبت نه گويد و پيداست مي گويد دلت آري

                                                       به اين سان دشمني يعني كه خيلي دوستم داري

دلت مي آيد  آيا  از زباني اين همه شيرين

                                                       تو تنها حرف تلخي را هميشه بر زبان آري؟

 نمي رنجم اگر باور نداري عشق نابم را

                                                       كه عاشق از عيار افتاده در اين عصر عياري

چه مي پرسي ضمير شعرهايم كيست؟من

                                                       مبادا لحظه اي حتي مرا اين گونه پنداري

تو را چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت

                                                       به شرطي كه مرا در آرزوي خويش مگذاري

چه زيبا مي شود دنيا براي من ! اگر روزي

                                                       تو از آني كه هستي اي معما پرده برداري

چه فرقي مي كند فرياد يا پژواك  جان من!

                                                       چه من خود را بيازارم چه تو خود را بيازاري

(صدايي از صداي عشق خوش تر نيست)حافظ گفت

                                                       اگر چه بر صدايش زخم ها زد تيغ تاتاري.

                   (استاد محمد علي بهمني)


زندگي

۳۹ بازديد ۰ نظر
آنكه مي گويد زندگي گذشته است

مرده

آنهم كه مي گويد زندگي در راه است

باخته

زندگي اكنون است

همين لحظه زندگي است.!!!


ناگهان چقدر زود دير مي شود

۳۱ بازديد ۰ نظر
حرف هاي ما هنوز نا تمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عظيمت تو ناگزير مي شود

اي دريغ و حسرت هميشگي

 

                  ناگهان

                                     چقدر

                                                       زود

                                                                         دير مي شود.!!!


سيه چشمي به كار عشق استاد

۳۳ بازديد ۰ نظر
سيه چشمي به كار عشق استاد


به من درس محبت ياد مي داد

مرا از ياد برد آخر ولي من

به جز او عالمي را بردم از ياد