چند سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت كه توليد يكي از قطعات كامپيوترهايش را به ژاپني ها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود: سه قطعه معيوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه اي كه توليد مي شود، قابل قبول است. هنگامي كه قطعات توليد شدند و براي آي بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون: مفتخريم كه سفارش شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مي دهيم. براي آن سه قطعه معيوبي هم كه خواسته بوديد، خط توليد جداگانه اي درست كرديم و آنها را فراهم ساختيم. اميدواريم اين كار رضايت شما را فراهم سازد.
چند سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت كه توليد يكي از قطعات كامپيوترهايش را به ژاپني ها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود: سه قطعه معيوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه اي كه توليد مي شود، قابل قبول است. هنگامي كه قطعات توليد شدند و براي آي بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون: مفتخريم كه سفارش شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مي دهيم. براي آن سه قطعه معيوبي هم كه خواسته بوديد، خط توليد جداگانه اي درست كرديم و آنها را فراهم ساختيم. اميدواريم اين كار رضايت شما را فراهم سازد.
چند سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت كه توليد يكي از قطعات كامپيوترهايش را به ژاپني ها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود: سه قطعه معيوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه اي كه توليد مي شود، قابل قبول است. هنگامي كه قطعات توليد شدند و براي آي بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون: مفتخريم كه سفارش شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مي دهيم. براي آن سه قطعه معيوبي هم كه خواسته بوديد، خط توليد جداگانه اي درست كرديم و آنها را فراهم ساختيم. اميدواريم اين كار رضايت شما را فراهم سازد.
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران
مي روم تا كه به صاحبنظري بازرسم
محرم ما نبود ديده كوته نظران
دل چون آينۀ اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي خبرند اين ز خدا بيخبران
دل من دار كه در زلف شكن در شكنت
يادگاريست ز سرحلقۀ شوريده سران
گل اين باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رويا تو ببخشاي به خونين جگران
ره بيداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم، تو كجا و ره بيداد گران؟
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران
شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نوسفران
خورشيد مردّد است، كمرنگ شده
هر چيز كه دست مي زنم سنگ شده
انگار كه حال و روز دنيا خوش نيست
شايد كه دلت براي من تنگ شده
ببخش اي شاه گوهرپاش، باران!
به رقص خارها شاباش، باران!
چه خشكيده لبان تفتۀ دشت
بر اين تشنه ترك ها كاش باران ...
از بهار تقويم مي ماند
از من
استخوان هايي كه تو را دوست داشتند.
كه «خواجو» در سرِ من گـُر گرفته، پل نمي خواهد
كه اين ديوانگي ها در سرم الكل نمي خواهد
ميان «گاوخوني» غرق مي شد چشم هاي من
تو قصابي و گاو ِ خوني ام آغُل نمي خواهد
جهان را نصف كرديم و جهاني نصفمان مي كرد
كسي «زاينده رود» خشك را در كل نمي خواهد
كلاغان عاقبت پرواز مي كردند شهرم را
كه ديگر «چارباغ» سوخته، بلبل نمي خواهد
ميان دود و خون، قليان شاه عباسي ام مرده ست
كه از داغ سماورها كسي غُل غُل نمي خواهد
و آخر گنبد فيروزه اي تكرار خواهد كرد
كه «عشقت كشت ما را»، شهر «داش آكل» نمي خواهد
دلم جز عشق معبودي ندارد
كه هستي غير از اين سودي ندارد
محبت گر نباشد ملك هستي
نمودي دارد و بودي ندارد
ز بينايي چه ديده ست آنكه در چشم
نگاه حسرت آلودي ندارد
ز صحراي عدم تا شهر هستي
جهان جز عشق مقصودي ندارد
نشد چشمي تر از سوز دل من
دريغا كآتشم دودي ندارد
شدم در دوستي بدنام و شادم
كه آن سودا جز اين سودي ندارد
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده71
داستان كوتاه آموزنده61