كريمي مشاور بيمه

مشاور شركت بيمه پارسيان

اشعار ناب

۷۸ بازديد ۰ نظر

برو اي طبيبم از سر كه خبر زسر ندارم
به خدا رها كنم جان كه زجان خبر ندارم

به عيادتم قدم نه كه ز بيخودي شوم به
مي ناب نوش و هم ده كه غم دگر ندارم

غمم ارخوري ازاين پس نكنم زغم خوري بس
نظري به جز تو با كس به كسي دگر ندارم

ز زَرت كنند زيور به زرت كشند در بر
من بينواي مضطر چه كنم كه زر ندارم

دگرم مگو كه خواهم كه زدرگهت برانم
تو براين و من بر آنم كه دل از تو برندارم

به من ار چه مي پرستم مدهيد مي به دستم
مبريد دل زدستم كه دل دگر ندارم

دل حافظ ار بجويي غم دل زتند خويي
چه بگويمت بگويي سر دردسر ندارم


(حافظ)


اشعار ناب

۷۹ بازديد ۰ نظر


مثل يك درناي زيبا تا افق پرواز كن 

         نغمه اي ديگر براي فصل سرما ساز كن

زندگي تكرارِ زخمِ كهنه ديروز نيست 

         بالهاي خسته ات را رو به فردا باز كن ...


اشعار ناب

۸۳ بازديد ۰ نظر

 در جهان غصه كوتاهي ديوار مخور

حسرت كاخ رفيق و زر بسيار مخور

گردش چرخ نگردد به مراد دل كس

غم بي مهري آن مردم بي عار مخور


اشعار ناب

۹۰ بازديد ۰ نظر

***
بس تازه و تري چمن آراي كيستي؟

نخل اميد و شاخ تمناي كيستي؟

روز، آفتاب روز و بام كه ميشوي؟

شبها چراغ خلوت تنهاي كيستي؟

رنگت چو بوي دلكش و بويت چو روي خوش

حوري سرشت من گل رعناي كيستي؟

گل اين وفا ندارد و گلزار اين صفا

اي لاله ي غريب ز صحراي كيستي؟

حالا ز غنچه ي دل ما باز كن گره

در انتظار وعده ي فرداي كيستي؟

چون من به بند عشق تو صد ماهرو اسير

تو زلف تاب داده بسوداي كيستي؟

بزمي پر از پريست " فغاني" تو در ميان

ديوانه ي كدامي و شيداي كيستي؟

بابا فغاني شيرازي


شعر ناب - من از كجا پند از كجا

۸۸ بازديد ۰ نظر
من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا

آن جام جان افزاي را برريز بر جان ساقيا

بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان

دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا

ناني بده نان خواره را آن طامع بيچاره را

آن عاشق نانباره را كنجي بخسبان ساقيا

اي جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان

برجه گدارويي مكن در بزم سلطان ساقيا

اول بگير آن جام مه بر كفه آن پير نه

چون مست گردد پير ده رو سوي مستان ساقيا

رو سخت كن اي مرتجا مست از كجا شرم از كجا

ور شرم داري يك قدح بر شرم افشان ساقيا..


مولوي


اشعار ناب

۸۱ بازديد ۰ نظر
خداوندا نمي دانم
در اين دنياي وانفسا
كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم
نميدانم
نمي دانم خداوندا.
در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.
كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم
نمي دانم خداوندا
به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم
دگر سيرم خداوندا.
دگر گيجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
اميدم خداوندا .
كه ديگر نا اميدم من و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است و ليكن من نميدانم
دگر پايان پايانم.
هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمي گويم؟
چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟
همه ياران به فكر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند
ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . كه دردم را فرو ريزد
دگر هنگامه ي تركيدن اين درد پنهان است
خداوندا نمي دانم
نمي دانم
و نتوانم به كــس گويم
فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم
به پو چي ها رسيدم من
به بي دردي رسيدم من
به اين دوران نامردي رسيدم من
نميدانم
نمي گويم
نمي جويم نمي پرسم
نمي گويند
نمي جوند
جوابي را نمي دانم
سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
چرا من غرق در هيچم؟
چرا بيگانه از خويشم؟
خداوندا رهايي ده
كللام آشنايي ده
خدايا آشنايم ده
خداوندا پناهم ده
اميدم ده
خدايا يا بتركان اين غم دل را
و يا در هم شكن اين سد راهم را
كه ديگر خسته از خويشم
كه ديگر بي پس و پيشم
فقط از ترس تنهايي
هر از گاهي چو درويشم
و صوتي زير لب دارم
وبا خود مي كنم نجواي پنهاني
كه شايد گيرم آرامش
ولي آن هم علاجي نيست
و درمانم فقط درمان بي درديست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاودانش هست


اشعار ناب

۷۶ بازديد ۰ نظر
نتوان گفت كه اين قافله وا مي ماند

خسته و خفته از اين خيل جدا مي ماند

اين رَهي نيست كه از خاطره اش ياد كني

اين سفر همره تاريخ به جا مي ماند

دانه و دام در اين راه فراوان امّا

مرغِ دل سير زِ هر دام رها مي ماند

مي رسيم آخر و افسانه يِ واماندنِ ما

همچو داغي به دلِ حادثه ها مي ماند

بي صداتر زِ سكوتيم ولي گاهِ خروش

نعره ي ماست كه در گوشِ شما مي ماند

برويد اي دلِتان نيمه كه در شيوه ي ما

مرد با هر چه ستم هرچه بلا مي ماند

محمدعلي بهمني


اشعار ناب

۷۵ بازديد ۰ نظر
 

از زندگي، از اين همه تكرار خسته ام

از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام

تن خسته سوي خانه دلِ خسته مي كشم

وايا! از اين حصار دل آزار خسته ام

دلگير از خموشي تقويم روي ميز

از دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام

از او كه گفت" يار تو هستم" ولي نبود

از خود كه زخم خورده ام از يار خسته ام

با خويش در سيتزم و از دوست درگريز

از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

محمدعلي بهمني

 


اشعار ناب - شمع جگر سوز

۸۴ بازديد ۰ نظر

 

ديشب خبرت هست كه در مجلس اصحاب

تا روز نخفتيم من و شمع جگرتاب

از دست دل سوخته و ديده خونبار

يك لحظه نبوديم جدا ز آتش و از آب

من در نظرش سوختمي ز آتش سينه

و او ساختي از بهر من سوخته جلاب

از بسكه فشانديم در از چشم گهرريز

شد صحن گلستان صدف لؤلؤي خوشاب

در پاش فكندم سرشوريده از آنروي

كو بود كه ميسوخت دلش برمن از اصحاب

ياران بخور و خواب بسر برده همه شب

وان سوخته فارغ ز خور و چشم من از خواب

او خون جگر خورده و من خون‌دل ريش

او مي به قدح داده و من دل به مي ناب

او بر سر من اشك فشان گشته چو باران

و افتاده من دلشده از ديده بغرقاب

من باغم دل ساخته و سوخته در تب

و او از دم دود من دلسوخته در تاب

چون ديد كه خون دلم از ديده روان بود

ميداد روان شربتم از اشك چو عناب

جز شمع جگر سوز كه شد همدم خواجو

كس نيست كه او را خبري باشد از اين باب

 

خواجوي كرماني


اشعار ناب

۸۲ بازديد ۰ نظر

 

از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه

اني رايت دهرا من هجرك القيامه

دارم من از فراقش در ديده صد علامت

ليست دموع عيني هذا لنا العلامه

هر چند كآزمودم از وي نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسيدم از طبيبي احوال دوست گفتا

في بعدها عذاب في قربها السلامه

گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم

و الله ما راينا حبا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين

حتي يذوق منه كاسا من الكرامه