كريمي مشاور بيمه

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزلي ناب از مرحوم نجمه زارع

۶۹ بازديد ۰ نظر

اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست

نه! در دلم انگار جاي هيچ كس نيست

 

آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم

ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست

 

حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هواي هيچ كس نيست

 

دنياي مرموزي‌ست ما بايد بدانيم

كه هيچ‌كس اينجا براي هيچ‌كس نيست

 

بايد خدا هم با خودش روراست باشد

وقتي كه مي‌داند خداي هيچ‌كس نيست

 

من مي‌روم هر چند مي‌دانم كه ديگر

پشت سرم حتي دعاي هيچ‌كس نيست

  #نجمه_زارع

 


شعري عاشقانه ازمحمدعلي بهمني

۶۶ بازديد ۰ نظر
از خانه بيرون مي‌زنم، اما كجا امشب؟
شايد تو مي‌خواهي مرا در كوچه‌ها امشب
پشت ستون سايه‌ها، روي درخت شب
مي‌جويم اما نيستي در هيچ جا امشب

مي‌دانم آري نيستي، اما نمي‌دانم
بيهوده مي‌گردم بدنبالت چرا امشب؟
هرشب تو را بي‌جستجو مي‌يافتم اما
نگذاشت بي‌خوابي بدست آرم تو را امشب

ها ... سايه‌اي ديدم، شبيهت نيست، اما حيف
ايكاش مي‌ديدم به چشمانم خطا امشب
هرشب صداي پاي تو مي‌آمد از هرچيز
حتي ز برگي هم نمي‌آيد صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشكن قرق را، ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام كوچه‌ها را، يك نفس هم نيست
شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمي‌آرم، تو كه مي‌داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم، بي تو، تا امشب
اي ماجراي شعر و شب‌هاي جنونم
آخر چگونه سركنم بي‌ماجرا امشب

#محمدعلي_بهمني


غزلي اجتماعي ازسعيدغمخوار

۶۹ بازديد ۰ نظر
ارزش و منزلت علم و هنر كم شده است

سينه ي اهلِ قلم غصه و ماتم شده است

كو؟كجاست؟ آنكه مرا پند و نصيحت مي‌داد

زندگي سخت شده است مثل جهنّم شده است

كمر و قامت من عيب ندارد، به درك

كمر زندگي از بار گران خم شده است

ما نوشتيم كه علم از زر و ثروت خوب است

خوب اگر هست چرا سكه مقدم شده است؟

درد ما آمدنِ دانش و دانشكده بود

دانش و ثروت و ثروتكده با هم شده است

سهل و آسان شده است مدرك دانشگاهي

رشوه دادن به هنر نيز فراهم شده است

زندگي آنچه كه استاد به ما گفت نبود

ارزش و شأن ومقام يكسره بر هم شده است

زندگي صحنه ي غم خوردنِ ما بوده و هست

زندگي صحنه ي غم خوردن ِ آدم شده است

#سعيد_غمخوار


شعري زيبا ازفاضل نظري

۷۱ بازديد ۰ نظر
هرگاه يك نگاه به بيگانه مي كني
خون مرا دوباره به پيمانه مي‌ كني

اي آنكه دست بر سر من مي‌ كشي! بگو
فردا دوباره موي كه را شانه مي‌ كني؟

گفتي به من نصيحت ديوانگان مكن!
باشد، ولي نصيحت ديوانه مي‌ كني

اي عشق سنگدل كه به آيينه سر زدي
در سينه‌ ي شكسته‌ دلان خانه مي‌ كني؟

بر تن چگونه پيله ببافم كه عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه مي كني

عشق است و گفته اند كه يك قصه بيش نيست
اين قصه را به مرگ خود افسانه مي كني

#فاضل_نظري / 


شعري خارق العاده ازغلامرضاطريقي

۷۲ بازديد ۰ نظر
.من خانه‌ي ويرانه ام و بي خبر از من
هر روز خدا مي گذرد صد نفر از من

مثل خود شيطان فقط از دور مهيبم
بيهوده گريزان شده نوع بشر از من

????چون صخره شب و روز رفيقش شدم اما
دريا به كسي مشت نزد بيشتر از من

در خاطر من هيچ به جز حزن نياندوخت
آن كس كه نمي خواست بجز شعر تر از من

اي عشق بيا آدمي از نو بتراشيم
خوشبخت تر و خوبتر و شادتر از من


 #غلامرضا_طريقي


سروده اي ناب ازفروغ فرخزاد

۷۵ بازديد ۰ نظر
مي‌بندم اين دو چشم پر آتش را 
تا ننگرد درون دو چشمانش 
تا داغ و پر تپش نشود قلبم 
از شعله نگاه پريشانش

مي‌بندم اين دو چشم پر آتش را 
تا بگذرم ز وادي رسوايي
تا قلب خامشم نكشد فرياد 
رو مي‌كنم به خلوت و تنهايي

اي رهروان خسته چه مي‌جوييد 
در اين غروب سرد ز احوالش 
او شعله رميده خورشيد است 
بيهوده مي‌دويد به دنبالش

او غنچه شكفته مهتابست 
بايد كه موج نور بيفشاند 
بر سبزه‌زار شب‌زده چشمي
كاو را بخوابگاه گنه خواند

بايد كه عطر بوسه خاموشش 
با ناله‌هاي شوق بي‌آميزد 
در گيسوان آن زن افسونگر 
ديوانه‌وار عشق و هوس ريزد

بايد شراب بوسه بياشامد 
از ساغر لبان فريبايي 
مستانه سر گذارد و آرامد 
بر تكيه‌گاه سينه زيبايي

اي آرزوي تشنه به گرد او 
بيهوده تار عمر چه مي‌بندي؟
روزي رسد كه خسته و وامانده 
بر اين تلاش بيهده مي‌خندي

آتش زنم به خرمن اميدت 
با شعله‌هاي حسرت و ناكامي 
اي قلب فتنه‌جوي گنه كرده 
شايد دمي ز فتنه بيارامي

مي‌بندمت به بند گران غم 
تا سوي او دگر نكني پرواز 
اي مرغ دل كه خسته و بي‌تابي
دمساز باش با غم او، دمساز

فروغ فرخ‌زاد

شعله رميده از دفتر اسير
______________


شعري عاشقانه و بي نظير ازفاضل نظري

۶۷ بازديد ۰ نظر
اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟
امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟

اي خيره به دلتنگي محبوس در اين تنگ
اين حسرت درياست تماشا به چه قيمت؟

يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل
گيرم كه جوان گشت زليخا، به چه قيمت؟

از مضحكه ي دشمن تا سرزنش دوست
تاوان تو را مي‌دهم اما به چه قيمت؟

مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود
ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت؟

#فاضل_نظري 
#ضد / #حسرت


سروده اي عاشقانه ازفروغ فرخزاد

۶۲ بازديد ۰ نظر
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي‌تابانه لرزيد
ز خواهش‌هاي چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لب هايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم

فرو خواندم به گوشش قصه‌ي عشق
ترا مي‌خواهم اي جانانه‌ي من
ترا مي‌خواهم اي آغوش جان بخش
ترا اي عاشق ديوانه‌ي من

هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
به روي سينه‌اش مستانه لرزيد

گنه كردم گناهي پر ز لذت
در آغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود

#فروغ_فرخ‌زاد

 


سروده اي ازمحمدعلي بهمني

۶۷ بازديد ۰ نظر
طوريم نيست، خرد و خميرم
فقط همين!

كم مانده است بي تو بميرم
فقط همين

از هرچه هست و نيست گذشتم
ولي هنوز

در مرز چشم هاي تو گيرم
فقط همين

با ديدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم كه لال نميرم
فقط همين!

 

محمد علي بهمني


سروده اي ازسعيدبيابانكي

۶۹ بازديد ۰ نظر

مرا ببخش اگر واژه‌هاي معصومم
خبررسان خبرهاي ناگوار شدند

خبر درشت، خبر سنگدل، خبر اين بود:
پرنده‌ها همه در آسمان غبار شدند...

سعيدبيابانكي