كريمي مشاور بيمه

مشاور شركت بيمه پارسيان

شعر زيباي خاطرات دوران كودكي

۷۸ بازديد ۰ نظر

پا بـــه پاي كــــودكي هــايــــم بيـــا


كــفــــش هايت را به پا كن تا به تا


قــاه قـــاه خــنـــده ات را ســـاز كن 


باز هـــم با خــنده ات اعــــجاز كن.


پا بكـــوب و لج كن و راضــي نشو 


با كســــي جـــز عشق همبازي نشو


بچه هاي كوچــــــه را هـــم كن خبر 


عـــاقــلي را يــك شب از يادت ببر


خـــــالــه بازي كــن به رسم كودكي 


با هــــمان چـــــادر نــــماز پــولكي


طـــعـــم چاي و قــــــوري گلدارمان 


لـــــحــــظه هاي ناب بي تكرارمان


مــــادري از جـــنـــس باران داشتيم 


در كــــــــنارش خواب آسان داشتيم


يا پدر اســـــــــطوره دنــــــــياي ما


قـــــهرمــــــان باور زيبــــــــاي ما


قصه هاي هـــــر شــب مادربزرگ 


ماجـــراي بزبز قـــندي و گــــــرگ


غصه هرگز فرصت جولان نداشت 


خــنده هاي كــودكـــي پايان نـداشت


هر كسي رنگ خودش بي شيله بود 


ثروت هــــر بچه قـــــدري تيله بود


اي شريــك نان و گـــردو و پنير !


هـــمكلاسي ! باز دســــــتم را بگير


مثـل تــو ديگر كسي يكرنگ نيست 


آن دل نــازت برايم تـــنگ نيست ؟


رنگ دنـيايـــت هــنوزم آبي است ؟ 


آسمــــان بـــــاورت مهـتابي است ؟


هـــركجايي شــــعر باران را بخوان 


ســـاده بــاش و باز هــم كودك بمان


باز بـاران با ترانه ، گـــــــريه كن !


كودكي تو ، كـــــود كانـــه گريه كن!


اي رفــيـــق روزهاي گــرم و ســرد


ســـادگــي هــايم به سويــم بـاز گرد





شعري زيبا در مورد خدا

۸۰ بازديد ۰ نظر

خدايــــــــــا! سرده اين پايين، از اون بالا تماشا كن


 اگه ميشـه بيــــــا پاييـن و دستـــــاي منـــو ها كن


خدايــــــــــا!سرده اين پايين،ببـين دستــامـو ميلرزه


ديگه حتـــــــــــے همه دنيا،به اين دورے نمـے ارزه


تو اون بالا من اين پايين،دو تايـــــــے مون چرا تنها؟


اگه ليلــــــے دلش گيــــره! بـــــگو مجنون چرا تنها؟


خدايا! من دلم قرصه،كسے غير از تو با من نيست


خيالت از زمين راحت ،كه حتــے روز،روشن نيست


كسـے اينجا نمـے بينـه كه دنيـــــــــــا زير چشماته


يه عمره يـــــــــــادمـــــــون رفته،زميـن دار مكافـاته


فراموشم شده گاهـے،كه اين پايين چه هـــا كردم


كـــــــــه روزے بايـد از اينجـا بــازم پـيــش تو برگردم


خدايـــــــــا! وقــت برگشـتـن يه كم با من مدارا كن


شنيــدم گرمــه آغوشـــت،اگه ميشـه منــم جا كن



شعر زيبا از قصه ليلي و مجنون

۷۹ بازديد ۰ نظر
يك شبي مجنون نمـــــازش را شكست

بي وضـــــــــــــو در كوچه ليلي نشست  


عشق آن شب مست مستش كرده بود


فارغ از جام الستش كـــــــــــــــــرده بود


گفت يا رب از چه خوارم كــــــــــــرده اي


بـــــــــــــــــر صليب عشق دارم كرده اي


خسته ام زين عشـــــــق دل خونم مكن


مــــــــــــــــن كه مجنونم تو مجنونم نكن


مـــــــــــــــــــــرد اين بازيچه ديگر نيستم


اين تـــــــــــــو و ليلاي تــــــو من نيستم


گفـــــــــــــت اي ديــــــــوانه ليلايت منم


در رگت پيــــــــــــــــدا و پنهانــــــت منم


ســـــــــــــــــــــالها با جور ليلا ساختي


مـــــــــــــــــــن كنارت بودم و نشناختي   

عشــــــــــــــــــق ليلي در دلت انداختم


صــــــــــــد قمار عشـــــــق يكجا باختم


كــــــــردمت آواره صحــــــــــــــرا ، نشد


گفتم عاقل ميشوي امـــــــــــــــــا نشد


سوختم در حســـــــــــــــــرت يك ياريت


غــــــــــــير ليلا بــــــــــــــر نيامد از لبت


روز و شـــــــــــــب او را صدا كردي ولي


ديـــــــدم امشب با منـــــــي گفتم بلي


مطمئن بـــــــــودم به من ســـــر ميزني


بر حــــــــــــــــــريم خانه ام در مي زني


حال ، ايــــــن ليلا كه خوارت كـــرده بود


درس عشقش بـــــــــي قرارت كرده بود


مـــــــــــــرد راهش باش تا شاهت كنم


صد چـــــــــو ليلي كشته در راهت كنم


كودكي

۷۵ بازديد ۰ نظر

كودكي

 

دلبسته به سكّه هاي قلّك بوديم

دنبال بهانه هاي كوچك بوديم

رؤياي بزرگ تر شدن خوب نبود

اي كاش تمام عمر كودك بوديم!

 


من از بيگانگان ديگر ننالم ...

۷۶ بازديد ۰ نظر

آن سر زلفي كه پاييـدم چو جانش از گزند            عاقبت در گردنـم پيچيـد و چون مـارم گزيد

گِرد سرو قامتـش يك عمر گرديدم چو بـاد           آخر از طوفان زلفش سخت لرزيدم چو بيد

 

"شهريار"

 

 

ديدي، آن را كه تو خواندي به جهان يارترين

سينه را ساختي از عشقش، سرشارترين

آن كه مي گفت منم بهر تو غمـخوارترين

چه دل آزارترين شد! چه دل آزارترين؟

 

"فريدون مشيري"

 

 

پ.ن: هميشه غمگين ترين لحظات را عزيزترين كسانمان به ما هديه مي كنند.

 


مهر فرزند

۷۸ بازديد ۰ نظر

اعرابي اي، خداي به او داد دختري

و او دُخت را به سنّت خود، ننگ مي شمرد

هر سال كز حيات جگرگوشه مي گذشت

شمع محبّت دل او بيش مي فسرد

روزي به خشم رفت و ز وسواس و عار و ننگ

حكم خرد به دست رسوم و سُنَن سپرد

بگرفت دست كودك معصوم و بي خبر

تا زنده اش به خاك كند، سوي دشت بُرد ...

***

او گرم گور كندن و از جامه ي پدر

طفلك، به دست كوچك خود خاك مي سترد

 

"دكتر باستاني پاريزي"

 


اي ساربان، آهسته رو كآرام جانم مي رود ...

۸۵ بازديد ۰ نظر

اي ساربان، آهسته رو كآرام جانم مي رود

وآن دل كه با خود داشتم با دلستانم مي رود

 

من مانده ام مهجور از او، بيچاره و رنجور از او

گويي كه نيشي دور از او در استخوانم مي رود

 

گفتم به نيرنگ و فسون، پنهان كنم ريش درون

پنهان نمي ماند كه خون بر آستانم مي رود

 

محمل بدار اي ساروان، تندي مكن با كاروان

كز عشق آن سرو روان، گويي روانم مي رود

 

او مي رود دامن كشان*، من زهر تنهايي چشان

ديگر مپرس از من نشان، كز دل نشانم مي رود

 

برگشت يار سركشم، بگذاشت عيش* ناخوشم

چون مجمري پُر آتشم كز سر دُخانم* مي رود

 

با آن همه بيداد او، وين عهد بي بنياد او

در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود

 

بازآي و بر چشمم نشين، اي دلستان نازنين!

كآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود

 

شب تا سحر مي نَغنَوم* و اندرز كس مي نشنوم

وين ره نه قاصد* مي روم، كز كف عنانم مي رود

 

گفتم بگريم تا اِبل* چون خر فروماند به گِل

وين نيز نتوانم كه دل با كاروانم مي رود

 

صبر از وصال يار من، برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد كار من، هم كار از آنم مي رود*

 

در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن

من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود

 

سعدي، فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا!

طاقت نمي آرم جفا، كار از فغانم مي رود*

 

"سعدي"

 

 

توضيحات:

دامن كشان: در حال ناز كردن و كبر فروختن و بي اعتنايي كردن

عيش: زندگي

دخان: دود كه از آتش برآيد.

مي نغنوم: نمي غنوم، نمي خوابم، نمي آسايم

قاصد: قصد كننده؛ در اينجا به صورت قيد به كار رفته: قاصدانه، از روي قصد

ابل: شتر

كار از آنم مي رود: كارم از آن درست مي شود.

كار از فغانم مي رود: كارم از فغان كردن گذشته است، يا با فغان كردن كارم درست مي شود و تسكين پيدا مي كنم.

 


ابياتي از حافظ (۱)

۸۱ بازديد ۰ نظر

***  فكند زمزمه ي عشق در حجاز و عراق       نواي بانگ غـزل هاي حـافـظ از شيـراز  ***

 

آرامگاه حافظ در شيراز 

 

« ابياتي زيبا از ديوان حافظ »

 

اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاك*

از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك

*** 

آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست

وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست

*** 

شرح شكن زلف خم اندر خم جانان

كوته نتوان كرد كه اين قصّه دراز است

*** 

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد!

 ***

دلي كه با سر زلفين او قراري داد

گمان مبر كه بدان دل قرار بازآيد

 ***

در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز

چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

 ***

چون من گداي بي نشان، مشكل بود ياري چنان

سلطان كجا عيش نهان با رند بازاري كند

 ***

من و باد صبا مسكين، دو سرگردان بي حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت

 ***

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت

عمري ست كه عمرم همه در كار دعا رفت

 ***

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي

شد كه بازآيد و جاويد گرفتار بماند

 

 

توضيحات:

جرعه فشاني بر خاك: ريختن جرعه اي از شراب بر خاك در هنگام شراب نوشي، رسمي كهن است به ياد گذشتگان و دوستان غايب.

 

مختصري درباره ي آيين "جرعه فشاني":

اهل ميخانه، به سلامتي دوست و عزيزي كه در كنارشان بود، شراب مي نوشيدند و به ياد كسي كه از ميانشان رفته بود، جرعه اي بر خاك مي ريختند. هدف از انجام اين آيين، ياد كردن درگذشتگان و شركت دادن نمادين آنان در بزم شراب نوشي بوده است تا بدين ترتيب بويي هم به مشام مُردگاني كه اكنون به خاك تبديل شده اند، برسد و آنها نيز از اين بزم بهره اي ببرند (كه در مصرع دوم بيت، به اين نفع و بهره اشاره شده است).

بقاياي اين رسم، اينك به صورت پاشيدن آب و گلاب بر تربت درگذشتگان بر جاي مانده است.

 


اشعار ناب

۸۳ بازديد ۰ نظر

آهوي چشم تو نازم كه چو نخجير كند

شير را گيرد و در زلف تو، بزنجير كند

تكيه بر گوشهٔ ابرو زده چشمت، آري

ترك، چون مست شود، دست به شمشير كند

بي سبب خون من آن ابروي پيوسته نريخت

رنگ را خواست كه پاك از دم شمشير كند

ديده‌ام خواب پريشاني و، هر كس شنود

بر سر زلف پريشان تو، تعبير كند


شاطر عباس صبوحي


شعر ناب

۷۴ بازديد ۰ نظر

اي شوق دينت سبب جست و جوي ما

هر دو فزوده در طلبت آرزوي ما

آلوده گشته ايم به زرق و ريا، كجاست

ساقي كه از شراب كند شست و شوي ما

كز باده تا به شيشه ي گردون زنيم سنگ

تا كي زمانه سنگ زند بر سبوي ما

گر جذبه اي نباشد از آن كعبه ي مراد

پيداست تا كجا رسد اين جست و جوي ما

در عشق اگر فسانه شديم اي شرف چه غم

باشد به گوش يار رسد گفت و گوي ما


شرف جهان قزويني