كريمي مشاور بيمه

مشاور شركت بيمه پارسيان

تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش نوزدهم

۳۸ بازديد ۰ نظر

هر كه از حلقهٔ ارباب ريا سالم جست

هيچ جا تا در ميخانه نگيرد آرام

 

جسم در دامن جان بيهده آويخته است

سيل در گوشهٔ ويرانه نگيرد آرام

 

چه سود ازين كه چو يوسف عزيز خواهم شد؟

مرا كه عمر به زندان گذشت و چاه تمام

 

كجاست نيستي جاودان، كه بيزارم

ازان حيات كه گردد به سال و ماه تمام

 

خاكساري ز شكايت دهنم دوخته است

نقش پايم كه به هر راهگذار ساخته‌ام

 

منم آن لاله كه از نعمت الوان جهان

با دل سوخته و خون جگر ساخته‌ام

 

ازسبكباران راه عشق خجلت مي‌كشم

بر كمر هر چند جاي توشه دامن بسته‌ام

 

بر گرانباري من رحم كن اي سيل فنا

كه من اين بار به اميد تو برداشته‌ام

 

تانظر از گل رخسار تو برداشته‌ام

مژه دستي است كه در پيش نظر داشته‌ام

 

چون به داغ غربت من دل نسوزد سنگ را؟

خال موزونم كه بر رخسار زشت افتاده‌ام

 

از بهشت افتاد بيرون آدم و خندان نشد

چون نگريم من كه از دلدار دور افتاده‌ام

 

تيشه فرهاد گرديده است هر مو بر تنم

تا ازان معشوق شيرين‌كار دور افتاده‌ام

 

با همه مشكل گشايي خاك باشد رزق من

بر سر راه چون كليد اهل فال افتاده‌ام

 

هيچ كس را دل نمي‌سوزد به من چون آفتاب

گرچه از بام بلند آسمان افتاده‌ام

 

ز سردمهري احباب، در رياض جهان

تمام برگ سفر چون گل خزان زده‌ام

 

كسي به خاك چو من گوهري نيندازد

به سهواز گره روزگار وا شده‌ام

 

به پاي قافله رفتن ز من نمي‌آيد

چو آفتاب به تنها روي برآمده‌ام

 

چو بيد اگر چه درين باغ بي برآمده‌ام

به عذر بي ثمري سايه گستر آمده‌ام

 

همان به خاك برابر چو نور خورشيدم

اگرچه از همه آفاق بر سر آمده‌ام

 

چون قلم، شد تنگ بر من از سيه‌كاري جهان

نيست جز يك پشت ناخن، دستگاه خنده‌ام

 

بر زمين نايد ز شادي پاي من چون گردباد

تا خس و خاشاك هستي را به هم پيچيده‌ام

 

از حريم قرب، چون سنگم به دور انداخته است

چون فلاخن هر كه را بر گرد سر گرديده‌ام

 

سال‌ها در پرده دل خون خود را خورده‌ام

تا درين گلزار چون گل يك دهن خنديده‌ام

 

مرد مصاف در همه جا يافت مي‌شود

در هيچ عرصه مرد تحمل نديده‌ام

 

بر روي نازبالش گل تكيه مي‌كند

عاشق به شوخ چشمي شبنم نديده‌ام

 

حسن در زندان همان بر مسند فرماندهي است

من عزيز مصر را در وقت خواري ديده‌ام

 

از جور روزگار ندارم شكايتي

اين گرگ را به قيمت يوسف خريده‌ام

 

از بس كه بي گمان به در دل رسيده‌ام

باور نمي‌كنم كه به منزل رسيده‌ام

 

ديدن يك روي آتشناك را صد دل كم است

من به يك دل، عاشق صد آتشين رخساره‌ام

 

غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شود

زان غم من زود آخر شد كه بي غمخواره‌ام

 

با گرانقدري سبك در ديده‌هايم چون نماز

با سبكروحي به خاطرها گران چون روزه‌ام

 

خشكسال زهد نم در جوي من نگذاشته است

تشنه يك هايهاي گريه مستانه‌ام

 

سوداي زلف، سلسله جنبان گفتگوست

كوته نمي‌شود به شنيدن فسانه‌ام

 

در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگي است

شيشه چون خالي شد از من، پر شود پيمانه‌ام

 

نوميد نيم از كرم پير خرابات

در بحر شكسته است سبو همچو حبابم

 

چشم گشايش از خلق، نبود به هيچ بابم

در بزم بيسوادان، لب بسته چون كتابم

 

محرمي نيست در آفاق به محرومي من

عين دريايم و سرگشته‌تر از گردابم

 

مكن اي شمع با من سركشي، كز پاكداماني

به يك خميازه خشك از تو قانع همچو محرابم

 

گر شوي با خبر از سوز دل بيتابم

دم آبي نخوري تا نكني سيرابم

 

نگرديد از سفيديهاي مو آيينه‌ام روشن

زهي غفلت كه در صبح قيامت مي‌برد خوابم

 

چهرهٔ يوسف ز سيلي گرمي بازار يافت

سايه دستي ز اخوان وطن مي‌خواستم!

 

چه شبها روز كردم در شبستان سر زلفش

كه اوراق دل صد پاره را بر يكدگر بستم

 

به تكليف بهاران شاخسارم غنچه مي‌بندد

اگر در دست من مي‌بود، اول بار مي‌بستم

 

از خود مرا برون بر، تا كي درين خرابات

مستي و هوشياري، سازد بلند وپستم

 

چه با من مي‌تواند شورش روز جزا كردن؟

كه از دل سالهادامان محشر بود در دستم

 

تهي شود به لبم نارسيده رطل گران

ز بس كه ريشه دوانده است رعشه در دستم

 

جدا چو دست سبو از سرم نمي‌گردد

ز بس به فكر تو مانده است زير سر دستم

 

از جام بيخودي كرد، ساقي خدا پرستم

بودم ز بت پرستان، تا از خودي نرستم

 

راهي كه راهزن زد، يك چند امن باشد

ايمن شدم ز شيطان، تا توبه را شكستم

 

دلتنگ از ملامت اغيار نيستم

چون گل، گرفته در بغل خار نيستم

 

ديوانه‌ام كه بر سر من جنگ مي‌شود

جنس كساد كوچه و بازار نيستم

 

رزق مي‌آيد به پاي خويش تا دندان به جاست

آسيا تا هست، در انديشه نان نيستم

 

نشتر از نامردي در پرده چشمم شكست

از ره هر كس به مژگان خار و خس برداشتم

 

بي نياز از خلق از دست دعاي خود شدم

حاصل عالم ازين يك كف زمين برداشتم

 

من كه روشن بود چشم نوبهار از ديدنم

يك چمن خميازه در آغوش چون گل داشتم

 

نرمي ره شد چون مخمل تار و پود خواب من

جاي گل، اي كاش آتش زير پا مي‌داشتم

 

عاقبت زد بر زمينم آن كه از روي نياز

سال‌هابر روي دستش چون دعا مي‌داشتم

 

تمام از گردش چشم تو شد كار من اي ساقي

ز دست من بگير اين جام را كز خويشتن رفتم

 

ز همراهان كسي نگرفت شمعي پيش راه من

به برق تيشه زين ظلمت برون چون كوهكن رفتم

 

هنوزم از دهان چون صبح بوي شير مي‌آمد

كه چون خورشيد، مطلعهاي عالمگير مي‌گفتم!


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش هفدهم

۳۵ بازديد ۰ نظر

سوداي آب حيوان، بيم زيان ندارد

عمر سبك عنان را، صرف مدام گردان

 

كار جهان تمامي، هرگز نمي‌پذيرد

پيش از تمامي عمر، خود را تمام گردان

 

زان چهرهٔ عرقناك، زنهار بر حذر باش

سيلاب عقل و هوش است، اين قطره‌هاي باران

 

ايام نوجواني، غافل مشو ز فرصت

كاين آب برنگردد، ديگر به جويباران

 

هميشه داغ دل دردمند من تازه است

كه شب خموش نگردد چراغ بيماران

 

دو چشم شوخ تو با يكديگر نمي‌سازند

كه در خرابي هم يكدلند ميخواران

 

خفته را گر خفتگان بيدار نتوانند كرد

چون مرا بيدار كرد از خواب، خواب ديگران؟

 

گر نخواهي پشت پا زد بر جهان، پايي بكوب

دست اگر نتواني افشاند آستيني برفشان

 

گر به بيداري غرور حسن مانع مي‌شود

مي‌توان دلهاي شب آمد به خواب عاشقان

 

پيش ازين، بر رفتگان افسوس مي‌خوردند خلق

مي‌خورند افسوس در ايام ما بر ماندگان

 

نيست آسان خون نعمتهاي الوان ريختن

برگريزان مكافات است دندان ريختن!

 

سال‌ها گل در گريبان ريختي چون نوبهار

مدتي هم اشك مي‌بايد به دامان ريختن

 

چو گل با روي خندان صرف كن گر خرده‌اي داري

كه دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن

 

هيچ همدردي نمي‌يابم سزاي خويشتن

مي‌نهم چون بيد مجنون سر به پاي خويشتن

 

اين چنين زير و زبر عالم نمي‌ماند مدام

مي‌نشاند چرخ هر كس را به جاي خويشتن

 

بوسي كه ز كنج لب ساقي نگرفتم

مي‌بايدم اكنون ز لب جام گرفتن

 

چون دست برآرم به گرفتن، كه ز غيرت

بارست به من عبرت از ايام گرفتن!

 

ز اخوان راضيم تا ديدم انصاف خريداران

گوارا كرد بر من چاه را، از قيمت افتادن

 

از دست نوازش تپش دل نشود كم

ساكن نشود زلزله از پاي فشردن

 

خط پاكي ز سيلاب فنا دارد وجود ما

چه از ما مي‌توان بردن، چه با ما مي‌توان كردن؟

 

گريزد لشكر خواب گران از قطرهٔ آبي

به يك پيمانه از سر عقل را وا مي‌توان كردن

 

نمانده از شب آن زلف گر چه پاسي بيش

هنوز درد دل آغاز مي‌توان كردن

 

گرفتم اين كه نظر باز مي‌توان كردن

به بال چشم، چه پرواز مي‌توان كردن؟

 

جاي شادي نيست زير اين سپهر نيلگون

خنده در هنگامهٔ ماتم نمي‌بايد زدن

 

قسمت خود بين نمي‌گردد زلال زندگي

اي سكندر، سنگ بر آيينه مي‌بايد زدن

 

زين بيابان مي‌برم خود را برون چون گردباد

بيش ازين نتوان غبار خاطر صحرا شدن

 

چون سياهي شد ز مو، هشيار مي‌بايد شدن

صبح چون روشن شود بيدار مي‌بايد شدن

 

داشتم چون سرو از آزادگي اميدها

من چه دانستم چنين سر در هوا خواهم شدن؟

 

هر گنه عذري و هر تقصير دارد توبه‌اي

نيست غير از زود رفتن، عذر بيجا آمدن

 

دلم ز كنج قفس تا گرفت، دانستم

كه در بهشت مكرر نمي‌توان بودن

 

خوش است فصل بهاران شراب نوشيدن

به روي سبزه و گل همچو آب غلتيدن

 

كنون كه شيشهٔ مي‌مالك الرقاب شده است

ز عقل نيست سر از خط جام پيچيدن

 

نيست جز پاي خم امروز درين وحشتگاه

سرزميني كه زمين‌گير توان گرديدن

 

در عشق پيش بيني، سنگ ره وصال است

شد سيل محو در بحر، از پيش پا نديدن

 

بيستون را الم مردن فرهاد گداخت

سنگ را آب كند داغ عزيزان ديدن

 

ندارم محرمي چون كوهكن تا درد دل گويم

ز سنگ خاره مي‌بايد مرا آدم تراشيدن

 

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بيار

كه در بهشت حلال است باده نوشيدن

 

چه مي‌پرسي ز من كيفيت حسن بهاران را؟

كه چون نرگس سر آمد عمر من در چشم ماليدن

 

انصاف نيست آيهٔ رحمت شود عذاب

چيني كه حق زلف بود بر جبين مزن

 

خاكم به چشم در نگه واپسين مزن

زنهار بر چراغ سحر آستين مزن

 

ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر يكي

چنان شود كه چراغ پدر كند روشن

 

ز عمر، قسمت ما نيست جز زمان وداع

چو آن چراغ كه وقت سحر شود روشن

 

درين دو هفته كه ابر بهار در گذرست

تو نيز دامن اميد چون صدف واكن

 

دل را به آتش نفس گرم آب كن

اي غافل از خزان، گل خود را گلاب كن

 

از زخم سنگ نيست در بسته را گزير

روي گشاده را سپر حادثات كن

 

از آب زندگي به شراب التفات كن

از طول عمر، صلح به عرض حيات كن

 

فريب شهرت كاذب مخور چو بيدردان

به جاي تربت مجنون مرا زيارت كن!

 

اين راه دور، بيش ز يك نعره‌وار نيست

اي كمتر از سپند، صدايي بلند كن

 

هر چند ز ما هيچكسان كار نيايد

كاري كه به همت رود از پيش، خبر كن

 

به خاكمال حوادث بساز زير فلك

به آسيا نتوان گفت گرد كمتر كن

 

منماي به كوته نظران چهرهٔ خود را

از آه من اي آينه رخسار حذر كن

 

عمر عزيز را به مي‌ناب صرف كن

اين آب را به لالهٔ سيراب صرف كن

 

سر جوش عمر را گذراندي به درد مي

درد حيات را به مي ناب صرف كن

 

هر كس كه زر به زر دهد اهل بصيرت است

فصل شكوفه را به مي‌ناب صرف كن

 

سرمه را هم محرم چشم سياه خود مكن

گر تواني، آشنايي با نگاه خود مكن

 

قبلهٔ من! عكس در شرع حيا نامحرم است

خلوت آيينه را هم جلوه‌گاه خود مكن

 

به استخاره اگر توبه كرده‌اي زاهد

به استخاره دگر زينهار كار مكن

 

ز باده توبه در ايام نوبهار مكن

به اختيار پشيماني اختيار مكن

 

در قلزمي كه ابر كرم موج مي‌زند

انديشه چون حباب ز دامان‌تر مكن

 

از خود برون نرفته هواي سفر مكن

اين راه را به پاي زمين گير سر مكن

 

ساقيا صبح است مي از شيشه در پيمانه كن

حشر خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه كن

 

مي‌رود فيض صبوح از دست، تا دم مي‌زني

پيش اين درياي رحمت، دست را پيمانه كن

 

از شتاب عمر گفتم غفلت من كم شود

زين صداي آب، سنگين‌تر شد آخر خواب من

 

صبح بيداري شود گفتم مرا موي سفيد

پردهٔ ديگر شد از غفلت براي خواب من

 

نباشم چون ز همزانويي آيينه در آتش؟

كه مي‌آيد برون از سنگ و از آهن رقيب من!

 

يك دل نشد گشاده ز گفت و شنيد من

با هيچ قفل، راست نيامد كليد من

 

مرگ هيهات است سازد از فراموشان مرا

من همان ذوقم كه مي‌يابند از گفتار من

 

به يك خميازهٔ گل طي شد ايام بهار من

به يك شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

 

در حسرت يك مصرع پرواز بلندست

مجموعهٔ برهم زدهٔ بال و پر من

 

گفتم از پيري شود بند علايق سست‌تر

قامت خم حقله‌اي افزود بر زنجير من

 

يك دل غمگين، جهاني را مكدر مي‌كند

باغ را در بسته دارد غنچهٔ دلگير من

 

با خرابيهاي ظاهر، دلنشين افتاده‌ام

سيل نتواند گذشت از خاك دامنگير من

 

جواني برد با خود آنچه مي‌آمد به كار از من

خس و خاري به جا مانده است از چندين بهار از من

 

بجز كسب هوا از من دگر كاري نمي‌آيد

درين درياي پرآشوب پنداري حبابم من

 

به خاك افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم

چو آيد گردن مينا به كف، مالك رقابم من

 

ديدهٔ بيدار انجم محو شد در خواب روز

همچنان در پردهٔ غيب است خواب چشم من

 

انديشه از شكست ندارم، كه همچو موج

افزوده مي‌شود ز شكستن سپاه من

 

كشاكش رگ جان من اختياري نيست

چو موج، در كف دريا بود اراده من

 

بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده‌ام

آه اگر از سستي طالع نلغزد پاي من!

 

با كمال ناگواريها گوارا كرده است

محنت امروز را انديشهٔ فرداي من

 

خون مي‌خورد كريم ز مهمان سير چشم

داغ است عشق از دل بي آرزوي من

 

گردون سفله لقمهٔ روزي حساب كرد

هر گريه‌اي كه گشت گره در گلوي من

 

بر حرير عافيت نتوان مرا در خواب كرد

مي‌شناسد بستر بيگانه را پهلوي من

 

به نسيمي ز هم اوراق دلم مي‌ريزد

به تامل گذر از نخل خزان ديدهٔ من

 

ازان خورند به تلخي شراب ناب مرا

كه بي‌تلاش به چنگ آمده است شيشهٔ من

 

خراب حالي ازين بيشتر نمي‌باشد

كه جغد خانه جدا مي‌كند ز خانهٔ من

 

عاقبت پير خرابات ز بي‌پروايي

ريخت پيش بط مي سبحهٔ صد دانهٔ من

 

ز گريه‌اي كه مرا در گلو گره گردد

سپهر سفله كند كم ز آب و دانهٔ من

 

من و سيري ز عقيق لب خوبان، هيهات

خشكتر مي‌شود از مي‌لب پيمانهٔ من

 

مي‌شود نخل برومند سبكبار از سنگ

سخن سخت، گران نيست به ديوانهٔ من

 

رفتي و رفت روشني از چشم و دل مرا

با ميهمان ز خانه صفا مي‌رود برون

 

يك ساعت است گرمي هنگامهٔ هوس

زود از سر حباب هوا مي‌رود برون

 

هر تمنايي كه پختم زير گردون، خام شد

زين تنور سرد هيهات است نان آيد برون

 

دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گريست

از زمين ما به ناخن آب مي‌آيد برون

 

غم ز محنت خانهٔ من شاد مي‌آيد برون

سيل از ويرانه‌ام آباد مي‌آيد برون

 

هر كجا تدبير مي‌چيند بساط مصلحت

از كمين بازيچهٔ تقدير مي‌آيد برون

 

از حوادث هر كه را سنگي به مينا مي‌خورد

از دل خونگرم ما آواز مي‌آيد برون

 

چون نظر بر حاصل عمر عزيزان مي‌كنم

از دل بي‌حاصلم صد آه مي‌آيد برون

 

نالهٔ ناقوس دارد هر سر مو بر تنم

اين سزاي آن كه از بتخانه مي‌آيد برون

 

داغ بر دل شدم از انجمن يار برون

دست خالي نتوان رفت ز گلزار برون

 

مرا هر كس كه بيرون مي‌كشد از گوشهٔ خلوت

ستمكاري است كز آغوش يارم مي‌كشد بيرون

 

زنده شد عالمي از خندهٔ جان پرور او

كه گمان داشت وجود از عدم آيد بيرون؟

 

بر سيه بختي ارباب سخن مي‌گريد

ناله‌اي كز دل چاك قلم آيد بيرون

 

نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدام

دولت از سلسلهٔ تاك نيايد بيرون

 

گر بداند كه چه شورست درين عالم خاك

كشتي از بحر خطرناك نيايد بيرون

 

آنقدر خون ز لب لعل تو در دل دارم

كه به صد گريهٔ مستانه نيايد بيرون

 

هر كه داند كه خبرها همه در بيخبري است

هرگز از گوشهٔ ميخانه نيايد بيرون

 

دليل راحت ملك عدم همين كافي است

كه طفل گريه كنان آيد از عدم بيرون

 

كسي كه مي‌نهد از حد خود قدم بيرون

كبوتري است كه مي‌آيد از حرم بيرون

 

ز آسمان كهنسال چشم جود مدار

نمي‌دهد، چو سبو كهنه گشت، نم بيرون

 

بر لب ساغر ازان بوسهٔ سيراب زنند

كه نيارد سخن از مجلس مستان بيرون

 

زليخا همتي در عرصهٔ عالم نمي‌يابد

به اميد كه آيد يوسف از چاه وطن بيرون؟

 

پردهٔ عصمت ندارد تاب دست انداز شوق

رو به كنعان كرد از دست زليخا پيرهن

 

از زاهدان خشك مجو پيچ و تاب عشق

ابروي بي اشارهٔ محراب را ببين

 

خون مرا به گردن او گر نديده‌اي

در ساغر بلور، مي‌ناب را ببين

 

گر نديدي شاخ گل را با خزان آميخته

بر سر دوش من آن دست نگارين را ببين

 

دامن فانوس آن وسعت ندارد، ور نه من

گريه‌ها دارم چو شمع انجمن در آستين

 

از سكندر صفحهٔ آيينه‌اي بر جاي ماند

تا چه خواهد ماند از مجموعهٔ ما بر زمين


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش هجدهم

۳۶ بازديد ۰ نظر

ز گاهواره تسليم كن سفينهٔ خويش

ميان بحر بلا در كنار مادر باش

 

اي شاخ گل، به صحبت بلبل سري بكش

بسيار بر رضاي دل باغبان مباش

 

در جبههٔ گشادهٔ گلها نگاه كن

دلگير از گرفتگي باغبان مباش

 

آب روان عمر ز استاده خوشترست

آزرده از گذشتن اين كاروان مباش

 

زينت ظاهر چه كار آيد دل افسرده را؟

نقش بر ديوار زندان گر نباشد گو مباش

 

شمع بر خاك شهيدان گر نباشد گو مباش

لاله در كوه بدخشان گر نباشد گو مباش

 

اي صبح مزن خندهٔ بيجا، شب وصل است

گر روشني چشم مني، پرده‌نشين باش

 

ياد از نگاه گير طريق سلوك را

در عين آشنايي مردم، رميده باش

 

صحبت شبهاي ميخواران ندارد بازگو

چون ز مجلس مي‌روي بيرون، لب پيمانه باش

 

بي محبت مگذران عمر عزيز خويش را

در بهاران عندليب و در خزان پروانه باش

 

نرمي ز حد مبر كه چو دندان مار ريخت

هر طفل ني سوار كند تازيانه‌اش

 

چون تاك اگرچه پاي ادب كج نهاده‌ايم

ما رابه ريزش مژهٔ اشكبار بخش

 

اي آن كه پاي كوه به دامن شكسته‌اي

يك ذره صبر هم به من بيقرار بخش

 

گراني مي‌كند بر خاطرش يادم، نمي‌دانم

كه با اين ناتواني چون توانم رفت از يادش؟!

 

ز انقلاب جهان بي‌بران نيم‌لرزند

كه هر چه ميوه ندارد نمي‌فشانندش

 

برهمن از حضور بت، دل آسوده‌اي دارد

نباشد دل به جا آن را كه در غيب است معبودش

 

عيار گفتگوي او نمي‌دانم، همين دانم

كه در فرياد آرد بوسه را لبهاي خاموشش

 

به آب مي‌برد و تشنه باز مي‌آرد

هزار تشنه جگر را چه زنخدانش

 

به زور، چهرهٔ خود را شكفته مي‌دارم

چو پسته‌اي كه كند زخم سنگ خندانش

 

به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازد

گل از بي طاقتي، چون خار آويزد به دامانش

 

به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمي‌آرد

وگرنه هر نسيمي مي‌برد از راه بيرونش

 

دل بي طاقتي چون طفل بدخو در بغل دارم

كه نتوانم به كام هر دو عالم داد تسكينش

 

بازي جنت مخور، كز بهر عبرت بس بود

آنچه آدم ديد ازان گندم نماي جو فروش

 

مي‌كند مستي گوارا تلخي ايام را

واي برآن كس كه مي‌آيد درين محفل به هوش

 

ساحلي نيست به از شستن دست از جانش

آن كه سيلاب ز پي دارد و دريا درپيش

 

آن كه در آينه بيتاب شد از طلعت خويش

آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خويش

 

حاصل من چو مه نو ز كمانخانه چرخ

تير باران اشارت بود از شهرت خويش

 

چون هر چه وقف گشت بزودي شود خراب

كرديم وقف عشق تو ملك وجود خويش

 

هر چند تا جريم، فرومايه نيستيم

تابر زيان خلق گزينيم سود خويش

 

در دبستان وجود از تيره بختي چون قلم

رزق من كوتاهي عمرست از گفتار خويش

 

كاش مي ديدي به چشم عاشقان رخسار خويش

تا دريغ از چشم خود مي‌داشتي ديدار خويش

 

حرف سبك نمي بردم از قرار خويش

از هر صدا چو كوه نبازم وقار خويش

 

اي كه مي‌جويي گشاد كار خود از آسمان

آسمان از ما بود سرگشته‌تر در كار خويش

 

آغوشم از كشاكش حسرت چو گل دريد

شاخ گلي نديد شبي در كنار خويش

 

نكند باد خزان رحم به مجموعهٔ گل

من به اميد چه شيرازه كنم دفتر خويش ؟

 

از گهر سنجي اين جوهريان نزديك است

كه ز ساحل به صدف باز برم گوهر خويش

 

ريخت از رعشه خجلت به زمين ساغر خويش

ما و دريا نموديم به هم گوهر خويش

 

خود كرده‌ام به شكوه‌تر خصم جان خويش

كافر مباد كشتهٔ تيغ زبان خويش !

 

جمع سازد برگ عيش از بهر تاراج خزان

در بهار آن كس كه مي‌بندد در دبستان خويش

 

چون سرو در مقام رضا ايستاده‌ام

آسوده خاطرم ز بهار و خزان خويش

 

دايم به خون گرم شفق غوطه مي‌خورم

چون صبح صادق از نفس راستين خويش

 

از بيقراري دل اندوهگين خويش

خجلت كشم هميشه ز پهلونشين خويش

 

چو يوسفم كه به چاه افتد از كنار پدر

اگر به چرخ برآيم ز آستانه خويش

 

چو زلف ماتميان درهم است كار جهان

ازين بلاي سيه، دور دار شانه خويش

 

بر دشمنان شمردم، عيب نهاني خويش

خود را خلاص كردم، از پاسباني خويش

 

نيم به خاطر صحرا چو گردباد گران

نفس چو راست كنم، مي‌برم گراني خويش

 

در دشت با سرابم، در بحر يار آبم

چون موج در عذابم، از خوش عناني خويش

 

ز حال دل خبرم نيست، اينقدر دانم

كه دست شانه نگارين برآمد از مويش


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش پانزدهم

۳۲ بازديد ۰ نظر

گردد سفر ز خويش فشاندند همرهان

تو بيخبر هنوز ميان را نبسته‌اي

 

اي زلف يار، اينقدر از ما كناره چيست؟

ما دلشكسته‌ايم و تو هم دلشكسته‌اي

 

كهنه ديوار ترا دارد دو عالم در ميان

خواهي افتادن به هر جانب كه مايل گشته‌اي

 

بر نمي‌خيزد به صرصر نقشم از دامان خاك

وادي امكان ندارد همچو من افتاده‌اي

 

پيراهني كه مي‌طلبي از نسيم مصر

دامان فرصتي است كه از دست داده‌اي

 

كيستم من، مشت خار در محيط افتاده‌اي

دل به دريا كرده‌اي، كشتي به طوفان داده‌اي

 

با جگر خوردن قناعت كن كه اين مهمانسرا

جز غم روزي ندارد روزي آماده‌اي

 

بر روي هم هر آنچه گذاري و بال توست

جز دست اختيار كه بر هم نهاده‌اي

 

شكر توام ز تيغ زبان موج مي‌زند

چون آب اگر چه خون مرا نوش كرده‌اي

 

بسيار آشنا به نظر جلوه مي‌كني

اي گل مگر ز ديدهٔ من آب خورده‌اي؟

 

در پلهٔ غرور تو دل گر چه بي بهاست

ارزان مده ز دست، كه يوسف خريده‌اي

 

در شكست ماست حكمتها، كه چون كشتي شكست

غرقه‌اي را دستگيري مي‌كند هر پاره‌اي

 

مشو زنهار ايمن از خمار بادهٔ عشرت

كه دارد خندهٔ گل، گريهٔ تلخ گلاب از پي

 

ز ناله‌هاي غريبانه منع ما نكني

اگر دل شبي از كاروان جدا افتي

 

از تندباد حادثه شمع مرا بخر

چون دست دست توست، به دست حمايتي

 

من آن روزي كه چون شبنم عزيز اين چمن بودم

تو اي باد سحرگاهي كجا در بوستان بودي؟

 

اي آينه، در روي زمين ديدنيي نيست

بيهوده چرا منت پرداز كشيدي؟

 

در كنج قفس چند كني بال فشاني؟

بس نيست ترا آنچه ز پرواز كشيدي؟

 

دو روزي نيست افزون عمر ايام برومندي

مشو غافل ز حال تلخكامان تا ثمر داري

 

به فكر چارهٔ ما هيچ صاحبدل نمي‌افتد

دل ما دردمندان چشم بيمارست پنداري

 

مرا از زندگاني سير كرد از لقمهٔ اول

طعام اين خسيسان آب شمشيرست پنداري

 

چنان از موج رحمت شد زمين و آسمان خالي

كه درياي سراب و ابر تصويرست پنداري

 

در گلشن حسن تو خلل راه ندارد

در خواب بهارست خزاني كه تو داري

 

از صحبت باد سحر اي غنچهٔ بي دل

در دست بجز سينهٔ صد چاك چه داري؟

 

چون گره شد به گلو لقمهٔ غم، باده طلب

به حلالي خور اگر آب حرامي داري

 

اي عقيق از من لب تشنه فراموش مكن

كه درين دايره امروز تو نامي داري

 

اي گل شوخ كه مغرور بهاران شده‌اي

خبرت نيست كه در پي چه خزاني داري

 

ما به اميد عطاي تو چنين بيكاريم

كار ما را به اميد دگران نگذاري

 

نخل اميد تو آن روز شود صاحب برگ

كه سبكباري خود را به خزان نگذاري

 

عمر چون قافله ريگ روان در گذرست

تا بنا بر سر اين ريگ روان نگذاري

 

رحم كن بر دل بي‌طاقت ما اي قاصد

نااميدي خبري نيست كه يكبار آري

 

اين دزدها تمام شريكند با عسس

پيش فلك شكايت دونان چه مي‌بري؟

 

به اميد رهايي با تو حال خويش مي‌گفتم

تو هم يك حلقه افزودي به زنجير من اي قمري

 

تويي در ديده‌ام چون نور و محرومم ز ديدارت

نمي‌دانم ز نزديكي كنم فرياد، يا دوري

 

ز حرف حق درين ايام باطل بوي خون آيد

عروج دار دارد نشاهٔ صهباي منصوري

 

ريزش اشك مرا نيست محرك در كار

دامن ابر بهاران نفشرده است كسي

 

لب نهادم به لب يار و سپردم جان را

تا به امروز به اين مرگ نمرده است كسي

 

چشم بيداري است هر كوكب درين وحشت سرا

در ميان اينقدر بيدار، چون خوابد كسي؟

 

عمر با صد ساله الفت بيوفايي كردورفت

از كه ديگر در جهان چشم وفا دارد كسي؟

 

نيست غير از گوشهٔ دل در جهان آب و گل

گوشهٔ امني كه يك ساعت بياسايد كسي

 

در جهان آگهي خضري دچار من نشد

مي‌روم از خود برون، شايد كه پيش آيد كسي

 

غم بي حاصلي خويش نخوردي يك بار

چند در فكر زمين و غم حاصل باشي؟

 

چنان گرم از بساط خاك بگذر

كه شمع مردم آينده باشي

 

سوز پنهاني چو شمع آخر گريبانم گرفت

از گريبان سرزند از هر چه دامن مي‌كشي

 

كثرت و تفرقه در عالم گفتار بود

كه جهاني همه يك تن شود از خاموشي

 

سينه باغي است كه گلشن شود از خاموشي

دل چراغي است كه روشن شود از خاموشي

 

هر چه از دل مي‌خورم، از روزيم كم مي‌كنند

در حريم سينهٔ من دل نبودي كاشكي

 

آن كه آخر سر به صحرا داد بي بال و پرم

روز اول اين قفس را در گشودي كاشكي

 

نيست جز داغ عزيزان حاصل پايندگي

خضر، حيرانم، چه لذت مي‌برد از زندگي

 

همچو شمع صبح مي‌لرزد به جان خويشتن

از سفيديهاي موي من چراغ زندگي

 

شد از فشار گردون، موي سفيد و سر زد

شيري كه خورده بوديم، در روزگار طفلي

 

زينهار از لاله رخساران به ديدن صلح كن

كز نچيدن مي‌توان يك عمر گل چيد از گلي

 

ز دست راست ندانستمي اگر چپ را

چه گنجها به يمين و يسار داشتمي

 

زبان شكوه اگر همچو خار داشتمي

هميشه خرمن گل در كنار داشتمي

 

همسايهٔ وجود نباشد اگر عدم

چون ملك نيستي نتوان يافت عالمي

 

همچو بوي گل كه در آغوش گل از گل جداست

هم برون از عالمي، هم در كنار عالمي

 

پيش و پس اوراق خزان نيم نفس نيست

خوشدل چه به عمر خود و مرگ دگراني؟

 

از دور نيفتد قدح بزم مكافات

زهري كه چشيدن نتواني، نچشاني

 

طومار زندگي را، طي مي‌كند به يك شب

از شمع ياد گيريد، آداب زندگاني

 

از باده توبه كردن مشكل بود، وگرنه

سهل است دست شستن، از آب زندگاني

 

چند در خواب رود عمر تو اي بي پروا؟

آنقدر خواب نگه دار كه در گور كني

 

برگ عشرت مكن اي غنچه كه ايام بهار

آنقدر نيست كه پيراهن خود چاك كني

 

پيش ازان دم كه كند خاك ترا در دل خون

مي به دست آر كه خون در جگر خاك كني

 

زمين، سراي مصيبت بود، تو مي‌خواهي

كه مشت خاكي ازين خاكدان به سر نكني؟

 

نيستي گردون، ولي بر عادت گردون تو هم

مي‌كشي آخر چراغي را كه روشن مي‌كني

 

زير سپهر، خواب فراغت چه مي‌كني؟

در خانهٔ شكسته اقامت چه مي‌كني؟

 

اي عقل شيشه بار كه گل بر تو سنگ بود

در كوهسار سنگ ملامت چه مي‌كني؟

 

تعمير خانه‌اي كه بود در گذار سيل

اي خانمان خراب، براي چه مي‌كني؟

 

در سپند من سودازده آتش مزنيد

كه پريشان شود از نالهٔ من انجمني

 

دل نبندند عزيزان جهان در وطني

كه به يوسف ندهد وقت سفر پيرهني

 

خاطر از وضع مكرر زود در هم مي‌شود

يك دو ساغر نوش كن تا عالم ديگري شوي

 

مي‌خورد شهر به هم، گر تو ستمگر يك روز

سيل زنجير جنون سر به بيابان ندهي

 

كمند زلف در گردن گذشتي روزي از صحرا

هنوز از دور گردن مي‌كشد آهوي صحرايي

 

جان هواپرستان، در فكر عاقبت نيست

گرد هدف نگردد، تيري كه شد هوايي

 

صنوبر با تهيدستي به دست آورد صد دل را

تو بي‌پروا برون از عهدهٔ يك دل نمي‌آيي

 

مشو از نالهٔ افسوس غافل چون جرس، ياري

اگر از كاروان همچون خبر بيرون نمي‌آيي

 

چنان در خانهٔ آيينه محو ديدن خويشي

كه گر عالم شود زير و زبر بيرون نمي‌آيي

 

چشمي نچرانديم درين باغ چو شبنم

چون سرو فشرديم قدم بر لب جويي

 

با موي سفيد اشك ندامت نفشانديم

در صبح چنين، تازه نكرديم وضويي


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش شانزدهم

۳۳ بازديد ۰ نظر

نيست در پايان عمر از رعشه پيران را گزير

بر فروغ خويش مي‌لرزد چراغ صبحگاه

 

هست در قبضهٔ تقدير، گشاد دل تنگ

حل اين عقد ز سرپنجهٔ تدبير مخواه

 

مرگ بي‌منت، گواراتر ز آب زندگي است

زينهار از آب حيوان عمر جاويدان مخواه

 

چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را

تر مي‌كنم به خون جگر، نان سوخته

 

نگردد چون كف افسوس هر برگ نهال من؟

كه چون بادام آوردند در باغم نظربسته

 

مژگان من نشد خشك، تا شد جدا ز رويت

گوهر نمي‌شود بند، در رشتهٔ گسسته

 

دلگير نيست از تن، جانهاي زنگ بسته

كنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشكسته

 

ز پيري مي‌كند برگ سفر يك يك حواس من

ز هم مي‌ريزد اوراق خزان آهسته آهسته

 

دو دولت است كه يكبار آرزو دارم:

تو در كنار من و شرم از ميان رفته

 

به آب روي خود در منتهاي عمر مي‌لرزم

به دست رعشه دارم ساغر سرشار افتاده

 

سر بر تن من نيست ز آشفته دماغي

زان دم كه سبوي ميم از دوش فتاده

 

ديوان ما و خود را، مفكن به روز محشر

در عذر خشم بيجا، يك بوسهٔ بجا ده

 

از پا فتادگانيم، در زير پا نظر كن

از دست رفتگانيم، دستي به دست ما ده

 

بيگانگي ز حد رفت، ساقي مي صفاده

ما را ز خويش بستان، خود را دمي به ما ده

 

به ياد هر چه خوري، مي همان نشاط دهد

به ذوق نشاهٔ طفلي، مي دو ساله بده

 

نمي‌دهي قدح بي شمار اگر ساقي

شمار قطرهٔ باران كن و پياله بده!

 

اكنون كه شد سفيد مرا چشم انتظار

از سرمهٔ سياهي منزل چه فايده؟

 

بعد عمري چون صدف گر قطرهٔ آبي خورم

در گلوي تشنه‌ام چون سنگ مي‌گردد گره

 

از هجر و وصل نيست گشايش دل مرا

چون گوهرست قسمت من از دو سو گره

 

كيفيت است مطلب از عمر، نه درازي

خضر و حيات جاويد، ما و مي دو ساله

 

هر چند برآوردهٔ آن جان جهانم

چون خانه ندارم خبر از صاحب خانه

 

ز استادن آب روان سبز گردد

مجو چون خضر، هستي جاودانه

 

به دست تهي مي‌گشايم گرهها

ز كار سيه روزگاران چو شانه

 

خوشا رهنوردي كه چون صبح صادق

نفس راست چون كرد، گردد روانه


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش سيزدهم

۳۱ بازديد ۰ نظر

چه سود ازين كه بلندست دامن فانوس؟

چو هيچ وقت نيامد به كار گريهٔ شمع

 

چو برگ غنچهٔ نشكفته ما گرفته دلان

نشد كه سر به هم آريم يك زمان در باغ

 

اي ديدهٔ گلچين بادب باش كه شبنم

از دور به حسرت نگران است درين باغ

 

از برگ سفر نيست تهي دامن يك گل

آسوده همين آب روان است درين باغ

 

تيره بختي لازم طبع بلند افتاده است

پاي خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟

 

صحبت ناجنس، آتش را به فرياد آورد

آب در روغن چو باشد، مي‌كند شيون چراغ

 

از ظلمت وجود كه مي‌برد ره برون؟

گر شمع پيش پاي نمي‌داشت نور عشق

 

حيف فرهاد كه با آنهمه شيرين‌كاري

شد به خواب عدم از تلخي افسانهٔ عشق

 

گر چه افسانه بود باعث شيريني خواب

خواب ما سوخت ز شيريني افسانهٔ عشق

 

به زور عقل گذشتن ز خود ميسر نيست

مگر بلند شود دست و تازيانهٔ عشق

 

پاكداماني است باغ دلگشا آزاده را

يوسف بي جرم را از تنگي زندان چه باك؟

 

كشتي بي‌ناخدا را بادبان لطف خداست

موج از خودرفته را از بحر بي پايان چه باك؟

 

تو فكر نامهٔ خود كن كه مي‌پرستان را

سياه نامه نخواهد گذاشت گريهٔ تاك

 

در وصال از حسرت سرشار من دارد خبر

هر كه رادر پاي گل، از دست جام افتد به خاك

 

از طلوع و از غروب مهر روشن شد كه چرخ

هر كه رابرداشت صبح از خاك، شام افتد به خاك

 

غافل به ماندگان نظر از رفتگان كند

گر صد هزار خلق رود پيش ازو به خاك

 

از هجر شكوه با در و ديوار مي‌كنم

چون داغ ديده‌اي كه كند گفتگو به خاك

 

در زهد من نهفته بود رغبت شراب

چون نغمه‌هاي تر كه بود در رباب خشك

 

عالم خاك از وجود تازه رويان مفلس است

بر نمي‌خيزد گل ابري ازين درياي خشك

 

بال و پر همند حريفان سست عهد

بو مي‌رود به باد چو از گل پريد رنگ

 

در جام لاله و قدح گل غريب بود

در دور عارض تو به مصرف رسيد رنگ

 

خندهٔ كبك از ترحم هايهاي گريه شد

تا كه رادر كوهسار عشق آمد پا به سنگ؟

 

همچنان در جستجوي رزق خود سرگشته‌ام

گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنيا به سنگ

 

نفس رسيد به پايان و در قلمرو خاك

نيافتيم فضاي نفس كشيدن دل

 

علاج كودك بدخو ز دايه مي‌آيد

كجاست عشق، كه در مانده‌ام به چارهٔ دل

 

نمي‌روم قدمي راه بي اشارهٔ دل

كه خضر راه نجات است استخارهٔ دل

 

گلي كه آفت پژمردگي نمي‌بيند

همان گل است كه چينند از نظاره گل


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش چهاردهم

۳۰ بازديد ۰ نظر

آدم مسكين به يك خامي كه در فردوس كرد

چاك شد چون دانهٔ گندم دل اولاد او

 

ما ز بوي پيرهن قانع به ياد يوسفيم

نعمت آن باشد كه چشمي نيست در دنبال او

 

طومار درد و داغ عزيزان رفته است

اين مهلتي كه عمر درازست نام او

 

طلبكار تو دارد اضطرابي در جهانگردي

كه پنداري زمين را مي‌كشند از زير پاي او

 

نمي‌دانم كجا آن شاخ گل را ديده‌ام صائب

كه خونم را به جوش آورد رنگ آشناي او

 

من نيستم حريف زبانت، مگر زنم

از بوسه مهر بر لب حاضر جواب تو

 

هرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاه

ما را به صد خيال فكنده است خواب تو

 

من آن زمان چون قلم سر ز سجده بردارم

كه طي چو نامه شود روزگار فرقت تو

 

مكرر بر سر بالين شبنم آفتاب آمد

نشد روشن شود يك بار چشم اشكبار از تو

 

به قسمت راضيم اي سنگدل، ديگر چه مي‌خواهي

خمار بي‌شراب از من، شراب بي خمار از تو

 

چه آرزوي شهادت كنم، كه سوخته است

به داغ ياس، جگر گوشهٔ خليل از تو

 

خاطرات از شكوهٔ ما كي پريشان مي‌شود؟

زلف پر كرده است از حرف پريشان، گوش تو

 

درين راه به دل نزديك، گمراهي نمي‌باشد

كه جاي سبزه خيزد خضر از صحراي عشق تو

 

خواهي حناي پا كن و خواهي نگار دست

من مشت خون خويش نمودم حلال تو

 

ذوق وصال مي‌گزد از دور پشت دست

گرم است بس كه صحبت من با خيال تو

 

به بي برگان چنان اي شاخ گل مستانه مي‌خندي

كه در خواب بهاران است پنداري خزان تو

 

دايم به روي دست دعا جلوه مي‌كني

هرگز نديده است كسي نقش پاي تو

 

حق ما افتادگان را كي توان پامال كرد؟

بوسهٔ من كارها دارد به خاك پاي تو!

 

شادم به مرگ خود كه هلاك تو مي‌شوم

با زندگي خوشم كه بميرم براي تو

 

در جبههٔ ستارهٔ من اين فروغ نيست

يارب به طالع كه شدم مبتلاي تو؟

 

خبر به آينه مي‌گيرم از نفس هر دم

به زندگي شده‌ام بس كه بدگمان بي تو

 

سايهٔ بال هما خواب گران مي‌آرد

در سراپردهٔ دولت دل بيدار مجو

 

بيخودان، از جستجو در وصل فارغ نيستند

قمري از حيرت همان كوكو زند در پاي سرو

 

مرا ز خضر طريقت نصيحتي يادست

كه بي گواهي خاطر به هيچ راه مرو

 

چاه اين باديه از نقش قدم بيشترست

بي‌چراغ دل آگاه به اين راه مرو

 

چو غنچه دست و رخي تازه كن به شبنم اشك

نشسته روي به ديوان صبحگاه مرو

 

حرف گفتن در ميان عشق و دل انصاف نيست

صاحب منزل ازو، منزل ازو، اسباب ازو

 

من بسته‌ام لب طمع، اما نگار من

دارد دهان بوسه فريبي كه آه ازو!

 

باغ و بهار چشم و دل قانع من است

صحراي ساده‌اي كه نرويد گياه ازو

 

خصم دروني از برون، بارست بر دل بيشتر

با دشمنان كن آشتي، با خويشتن در جنگ شو

 

چون شبنم روشن گهر، با خار و گل يكرنگ شو

بگذار رعنايي ز سر، بيزار از نيرنگ شو

 

زنهار در دار فنا، انگور خود ضايع مكن

گر باده نتواني شدن، منصور وار آونگ شو

 

از جهان آب و گل بگذر سبك چون گردباد

چون ره خوابيده، بار خاطر صحرا مشو

 

از چراغي مي‌توان افروخت چندين شمع را

دولتي چون رو دهد، از دوستان غافل مشو

 

در كهنسالي ز مرگ ناگهان غافل مشو

برگ چون شد زرد، از باد خزان غافل مشو

 

مشرق خميازه مي‌سازد دهن را حرف پوچ

مستي بي درد سر خواهي، لب پيمانه شو

 

روزگار زندگاني را به غفلت مگذران

در بهاران مست و در فصل خزان ديوانه شو

 

سوگند مي‌دهم به سر زلف خود ترا

كز من اگر شكسته تري يافتي بگو


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش يازدهم

۳۲ بازديد ۰ نظر

اشكم ز دل به چهره دويدن گرفت باز

اين خانهٔ شكسته چكيدن گرفت باز

 

نبضي كه بود از رگ خواب آرميده‌تر

از شوق دست يار جهيدن گرفت باز

 

رنگ من كرده به بال وپر عنقا پرواز

نيست ممكن كه به چندين بط مي آيد باز

 

زاهد خشك كجا، گريهٔ مستانه كجا؟

آب در ديدهٔ تصوير نگردد هرگز

 

صافي و تيرگي آب ز سرچشمه بود

بي دل پاك، سخن پاك نگردد هرگز

 

كدام آبله پا عزم اين بيابان كرد؟

كه خارها همه گردن كشيده‌اند امروز

 

روزي كه آه من به هواداري تو خاست

در خواب ناز بود نسيم سحر هنوز

 

بدار عزت موي سفيد پيران را

ز جاي خويش به تعظيم صبحدم برخيز

 

درين جهان نبود فرصت كمر بستن

ز خاك تيره، كمر بسته چون قلم برخيز


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش دوازدهم

۳۰ بازديد ۰ نظر

از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذرد

عمر بال افشاني ما تا لب بام است و بس

 

از دل آگاه، در عالم، همين نام است و بس

چشم بيداري كه ديدم، حلقهٔ دام است و بس

 

چون نگردم گرد سر تا پاي او چون گردباد؟

پاكداماني كه مي‌بينم بيابان است و بس

 

بيد مجنونيم، برگ ما زبان خامشي است

گل بچين از برگ ما، احوال بار ما مپرس

 

از دشمنان خود نتوان بود بي خبر

آخر ترا كه گفت كه از دوستان مپرس؟

 

سنگ و گوهر، ديده حيران ميزان را يكي است

امتياز كفر و ايمان از من مجنون مپرس

 

در ديار ما كه جان از بهر مردن مي‌دهند

آرزوي عمر جاويدان ندارد هيچ كس


تك بيتي هاي ناب صائب تبريزي/بخش نهم

۳۳ بازديد ۰ نظر

خاكيان پاك طينت، دانهٔ يك سبحه‌اند 
هر كه يك دل را نوازش كرد، عالم را نواخت 
  
واسوختگي شيوهٔ ما نيست، و گرنه 
از يك سخن سرد، دل ناز توان سوخت 
  
خودنمايي نيست كار خاكساران، ور نه من 
مشت خوني مي‌توانستم به پاي دار ريخت 
  
بس كه گشتم مضطرب از لطف بي‌اندازه‌اش 
تا به لب بردن، تمام اين ساغر سرشار ريخت 
  
صد عقده زهد خشك به كارم فكنده بود 
ذكرش به خير باد كه تسبيح من گسيخت ! 
  
دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آويخت 
دامن از هر چه كشيدم به گريبان آويخت 
  
گفتم از وادي غفلت قدمي بردارم 
كوهم از پاي گرانخواب به دامان آويخت 
  
همين نه خانهٔ ما در گذار سيلاب است 
بناي زندگي خضر نيز بر آب است 
  
در عالم فاني كه بقا پا به ركاب است 
گر زندگي خضر بود، نقش بر آب است 
  
دارد خط پاكي به كف از ساده‌دليها 
ديوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است ؟ 
  
چون كوه، بزرگان جهان آنچه به سائل 
بي منت و بي فاصله بخشند، جواب است ! 
  
اگر چه موي سفيدست صبح آگاهي 
به چشم نرم تو بيدرد، پردهٔ خواب است 
  
از مردم دنيا طمع هوش مداريد 
بيداري اين طايفه خميازهٔ خواب است 
  
در دست ديگران بود آزاد كردنم 
در چارسوي دهر، دلم طفل مكتب است 
  
چشم از براي روي عزيزان بود به كار 
يعقوب را به ديدهٔ بينا چه حاجت است ؟ 
  
از بهار نوجواني آنچه برجا مانده است 
در بساط من، همين خواب گران غفلت است 
  
ذوق نظارهٔ گل در نگه پنهان است 
اي مقيمان چمن، رخنهٔ ديوار كجاست ؟ 
  
دخل جهان سفله نگردد به خرج كم 
چندان كه مي‌برند به خاك، آرزو به جاست 
  
خار خاري به دل از عمر سبكرو مانده است 
مشت خار و خسي از سيل به ويرانه به جاست 
  
شب كه صحبت به حديث سر زلف تو گذشت 
هر كه برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست ! 
  
كرد تسليم به من مسند بيتابي را 
هر سپندي كه درين انجمن از جا برخاست 
  
برسان زود به من كشتي مي را ساقي 
كه عجب ابر تري باز ز دريا برخاست ! 
  
رفتن از عالم پر شور به از آمدن است 
غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست 
  
كدام راه زد اين مطرب سبك مضراب ؟ 
كه هوش از سر من آستين‌فشان برخاست 
  
در چشم پاكبازان، آن دلنواز پيداست 
آيينه صاف چون شد، آيينه ساز پيداست 
  
غير از خدا كه هرگز، در فكر او نبودي 
هر چيز از تو گم شد، وقت نماز پيداست 
  
عتاب و لطف ز ابروي گلرخان پيداست 
صفاي هر چمن از روي باغبان پيداست 
  
مرا كه خرمن گل در كنار مي‌بايد 
ازين چه سود كه ديوار گلستان پيداست ؟ 
  
دل آزاده درين باغ اقامت نكند 
وحشت سرو ز برچيدن دامان پيداست 
  
به خموشي نشود راز محبت مستور 
چه زني مهر بر آن نامه كه مضمون پيداست ؟ 
  
بي طراوت نشود سرو جواني كه تراست 
در شكر خواب بهارست خزاني كه تراست 
  
حرف حق گرچه بلندست زمن چون منصور 
سر دارست بسامانتر ازين سر كه مراست 
  
هر كه افتاد، ز افتادگي ايمن گردد 
چه كند سيل به ديوار خرابي كه مراست ؟ 
  
بحر، روشنگر آيينهٔ سيلاب بود 
پيش رحمت چه بود گرد گناهي كه مراست ؟ 
  
بيد مجنونيم در بستانسراي روزگار 
سر به پيش انداختن از شرم، بار ما بس است 
  
اظهار عشق را به زبان احتياج نيست 
چندان كه شد نگه به نگه آشنا بس است 
  
استاده‌اند بر سر پا شعله‌ها تمام 
امشب كدام سوخته مهمان آتش است ؟ 
  
نيست باز آمدن از فكر و خيال تو مرا 
با رفيقان موافق، سفر دور خوش است 
  
پيشي قافلهٔ ما به سبكباري نيست 
هر كه برداشته بار از دگران در پيش است 
  
ز خم طلوع سهيل شراب نزديك است 
ز كوه سر زدن آفتاب نزديك است 
  
به هر چه دست زني، مي‌توان خمار شكست 
زمين ميكدهٔ ما به آب نزديك است 
  
نالهٔ سوخته جانان به اثر نزديك است 
دست خورشيد به دامان سحر نزديك است 
  
كار آتش كند آبي كه به تلخي بخشند 
ورنه دريا به من تشنه جگر نزديك است 
  
در پايهٔ خود، هيچ كسي خرد نباشد 
تا جغد بود ساكن ويرانه، بزرگ است 
  
بس كه با سنگ ز سختي دل من يكرنگ است 
سنگ بر شيشهٔ من، شيشه زدن بر سنگ است 
  
حفظ صورت مي‌توان كردن به ظاهر در نماز 
روي دل را جانب محراب كردن مشكل است 
  
مست نتوان كرد زاهد را به صد جام شراب 
اين زمين خشك را سيراب كردن مشكل است 
  
مي‌توان بر خود گوارا كرد مرگ تلخ را 
زندگاني را به خود هموار كردن مشكل است 
  
گفتگوي اهل غفلت قابل تاويل نيست 
خواب پاي خفته را تعبير كردن مشكل است 
  
با خيال خشك تا كي سر به يك بالين نهم ؟ 
دست در آغوش با تصوير كردن مشكل است 
  
نيست از مستي، زنم گر شيشهٔ خالي به سنگ 
جلوه گاه يار را بي يار ديدن مشكل است 
  
عشق از ره تكليف به دل پا نگذارد 
سيلاب نپرسد كه در خانه كدام است 
  
گر چاك گريبان ننكند راهنمايي 
طفلان چه شناسند كه ديوانه كدام است 
  
از بس كتاب در گرو باده كرده‌ايم 
امروز خشت ميكده‌ها از كتاب ماست ! 
  
يك نقطه انتخاب نكرده است هيچ كس 
خال بياض گردن او انتخاب ماست 
  
در ظاهر اگر شهپر پرواز نداريم 
افشاندن دست از دو جهان، بال و پر ماست 
  
روشن شود از ريختن اشك، دل ما 
ابريم كه روشنگر ما در جگر ماست 
  
احوال خود به گريه ادا مي‌كنيم ما 
مژگان چو طفل بسته زبان ترجمان ماست 
  
تنها نه‌ايم در ره دور و دراز عشق 
آوارگي چو ريگ روان همعنان ماست 
  
پرستشي كه مدام است، مي پرستي ماست 
شبي كه صبح ندارد سياه مستي ماست 
  
نيست پرواي عدم دلزدهٔ هستي را 
از قفس مرغ به هر جا كه رود بستان است 
  
پياله‌اي كه ترا وارهاند از هستي 
اگر به هر دو جهان مي‌دهند، ارزان است 
  
از شب بخت سياهم صبح اميدي نزاد 
حرف خواب آلودگان است اين كه شب آبستن است 
  
غافل مشو ز مرگ، كه در چشم اهل هوش 
موي سفيد رشته به انگشت بستن است 
  
كفارهٔ شراب خوريهاي بي حساب 
هشيار در ميانهٔ مستان نشستن است 
  
روشندلان هميشه سفر در وطن كنند 
استاده است شمع و همان گرم رفتن است 
  
در محرم تا چه خونها در دل مردم كند 
محنت آبادي كه عيدش در بدر گرديدن است 
  
مي‌شوم من داغ، هر كس را كه مي‌سوزد فلك 
از چراغ ديگران غمخانهٔ من روشن است 
  
جوي شير از جگل سنگ بريدن سهل است 
هر كه بر پاي هوس تيشه زند كوهكن است 
  
سيل درماندهٔ كوتاهي ديوار من است 
بي سرانجامي من خانه نگهدار من است 
  
دوستان آينهٔ صورت احوال همند 
من خراب توام و چشم تو بيمار من است 
  
از خون چو داغ لاله حصار دل من است 
هر جا كه بوي خون شنوي منزل من است 
  
با پاكدامنان نظري هست حسن را 
تا آفتاب سرزده، در خانه من است 
  
نالهٔ مظلوم در ظالم سرايت مي‌كند 
زين سبب در خانهٔ زنجير دايم شيون است 
  
درين دو هفته كه مهمان اين چمن شده‌اي 
به خنده لب مگشا، روزگار گلچين است 
  
خزان ز غنچهٔ تصوير، راست مي‌گذرد 
هميشه جمع بود خاطري كه غمگين است 
  
به قرب گلعذاران دل مبنديد 
وصيت نامه شبنم همين است 
  
غربت مپسنديد كه افتيد به زندان 
بيرون ز وطن پا مگذاريد كه چاه است 
  
تيره بختيهاي ما از پستي اقبال نيست 
از بلندي شمع ما پرتو به دور انداخته است 
  
بر حسن زود سير بهار اعتماد نيست 
شبنم به روي گل به امانت نشسته است 
  
از حال دل مپرس كه با اهل عقل چيست 
ديوانه‌اي ميانهٔ طفلان نشسته است 
  
خواهد ثواب بت شكنان يافت روز حشر 
سنگين دلي كه توبهٔ مارا شكسته است! 
  
پيوسته است سلسله موجها به هم 
خود را شكسته، هر كه دل ما شكسته است 
  
غافل مشو ز پاس دل بيقرار ما 
كاين مرغ پرشكسته قفسها شكسته است 
  
جام شراب، مرهم دلهاي خسته است 
خورشيد، موميايي ماه شكسته است 
  
صد بيابان درميان دارند از بي نسبتي 
گر به ظاهر كوه باصحرا به هم پيوسته است 
  
خنده بيجاست برق گريهٔ بي اختيار 
اشك تلخ و قهقه مينا به هم پيوسته است 
  
جز روي او كه در عرق شرم غوطه زد 
يك برگ گل هزار نگهبان نداشته است 
  
كنعان ز آب ديده يعقوب شد خراب 
ابر سفيد اينهمه باران نداشته است 
  
غافل است از جنبش بي اختيار نبض خويش 
آن كه پندارد كه در دست اختياري داشته است 
  
گردن مكش ز تيغ شهادت كه اين زلال 
از جويبار ساقي كوثر گذشته است 
  
از ما سراغ منزل آسودگي مجو 
چون باد، عمر ما به تكاپو گذشته است 
  
اين گردباد نيست كه بالا گرفته است 
از خود رميده‌اي است كه صحرا گرفته است 
  
غم پوشش برونم را گرفته است 
خيال نان درونم را گرفته است 
  
ز فكر جامه ونان چون برآيم ؟ 
كه بيرون و درونم را گرفته است 
  
از دست رستخيز حوادث كجا رويم ؟ 
ما را ميان باديه باران گرفته است 
  
برگرد به ميخانه ازين توبهٔ ناقص 
تا پير خرابات به راهت نگرفته است 
  
يك دلشده در دام نگاهت نگرفته است 
در هالهٔ آغوش، چو ماهت نگرفته است 
  
خميازهٔ نشاط است، روي گشادهٔ گل 
ورنه كه از ته دل، در اين جهان شكفته است ؟ 
  
سپهر خون به دلم مي‌كند، نمي‌داند 
كه آبروي سفال شكسته از باده است 
  
هست اميد زيستن از بام چرخ افتاده را 
واي بر آن كس كز اوج اعتبار افتاده است 
  
سنبل زلف از رخش تا بركنار افتاده است 
گل چو تقويم كهن از اعتبار افتاده است 
  
سيل در بنياد تقوي از بهار افتاده است 
توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است 
  
نه لباس تندرستي، نه اميد پختگي 
ميوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است 
  
هرگز از من چون كمان بر دست كس زوري نرفت 
اين كشاكش در رگ جانم چه كار افتاده است ؟ 
  
داغ مي گل گل به طرف دامنم افتاده است 
همچو مينا ميكشي بر گردنم افتاده است 
  
تا گذشتي گرم چون خورشيد از ويرانه‌ام 
از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است 
  
غفلت پيريم از عهد جواني بيش است 
خواب ايام بهارم به خزان افتاده است 
  
بخت ما چون بيد مجنون سرنگون افتاده است 
همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است 
  
مي‌توان خواند از جبين خاك، احوال مرا 
بس كه پيش يار حرفم بر زمين افتاده است ! 
  
داند كه روح در تن خاكي چه مي‌كشد 
هر ناز پروري كه به غربت فتاده است 
  
چون غنچه اين بساط كه بر خويش چيده‌اي 
تا مي‌كشي نفس، همه را باد برده است 
  
تا دل از دستم شراب ارغواني برده است 
خضر را پندارم آب زندگاني برده است ! 
  
آن كه بزم غير را از خنده پر گل كرده است 
خاطر ما را پريشانتر ز سنبل كرده است 
  
اين چه رخسارست، گويا چهره پرداز بهار 
آب و رنگ صد چمن را صرف يك گل كرده است 
  
نقش پاي رفتگان هموار سازد راه را 
مرگ را داغ عزيزان بر من آسان كرده است 
  
مرا به بلبل تصوير رحم مي‌آيد 
كه در هواي تو بال و پري به هم نزده است 
  
جان مي‌دهد چو شمع براي نسيم صبح 
هر كس تمام شب نفس آتشين زده است 
  
از باده خشك لب شدن و مردنم يكي است 
تا شيشه‌ام تهي شده، پيمانه پر شده است 
  
خاطر از سبحه و زنار مكدر شده است 
ريسمان بازي تقليد مكرر شده است 
  
شبنم از سعي به سرچشمهٔ خورشيد رسيد 
قطره ماست كه زنداني گوهر شده است 
  
هيچ كس مشكل ما را نتوانست گشود 
تا به نام كه طلسم دل ما بسته شده است ؟ 
  
اي كه مي‌پرسي ز صحبتها گريزاني چرا 
در بساطم وقت ضايع كردني كم مانده است 
  
از مرگ به ما نيم نفس بيش نمانده است 
يك گام ز سيلاب به خس بيش نمانده است 
  
چون برگ خزان ديده و چون شمع سحرگاه 
از عمر مرا نيم نفس بيش نمانده است 
  
نه كوهكني هست درين عرصه، نه پرويز 
آوازه‌اي از عشق و هوس بيش نمانده است 
  
يك عمر مي‌توان سخن از زلف يار گفت 
در بند آن مباش كه مضمون نمانده است 
  
ديوانه شو كه عشرت طفلانهٔ جهان 
در كوچهٔ سلامت زنجير بوده است 
  
يك دل گشاده از نفس گرم من نشد 
اين باغ پر ز غنچهٔ تصوير بوده است 
  
شيرازهٔ طرب خط پيمانه بوده است 
سيلاب عقل گريهٔ مستانه بوده است 
امروز كرده‌اند جدا، خانه كفر و دين 
  
زين پيش، اگر نه كعبه صنمخانه بوده است 
در زمان عشق ما كفرست، ورنه پيش ازين 
  
گاهگاهي رخصت بوس و كناري بوده است 
اي غزال چين، چه پشت چشم نازك مي‌كني ؟ 
  
چشم ما آن چشمهاي سرمه سا را ديده است 
  
فلك پير بسي مرگ جوانان ديده است 
اين كمان، پشت سر تير فراوان ديده است 
  
خوني كه مشك گشت، دلش مي‌شود سياه 
زان سفله كن حذر كه به دولت رسيده است 
  
سيري ز ديدن تو ندارد نگاه من 
چون قحط ديده‌اي كه به نعمت رسيده است 
  
تسليم مي‌كند به ستم ظلم را دلير 
جرم زمانه ساز، فزون از زمانه است 
  
اگر ز اهل دلي، فيص آسمان از توست 
كه شيشه هر چه كند جمع، بهر پيمانه است 
  
غفلت نگشت مانع تعجيل، عمر را 
در خواب نيز قافله ما روانه است 
  
به دوست نامه نوشتن، شعار بيگانه است 
به شمع، نامهٔ پروانه، بال پروانه است 
  
در گوشه فقس مگر از دل برآورم 
اين خارهاكه در دلم از آشيانه است 
  
بود تا در بزم يك هشيار، ساقي مي‌نخورد 
باغبان آبي ننوشد تا گلستان تشنه است 
  
نادان دلش خوش است به تدبير ناخدا 
غافل كه ناخدا هم ازين تخته پاره‌هاست 
  
تا داده‌ام عنان توكل ز دست خويش 
كارم هميشه در گره از استخاره هاست 
  
آنچه برگ عيش مي‌داني درين بستانسرا 
پيش چشم اهل بينش، دست بر هم سوده‌اي است 
  
عافيت مي‌طلبي، پاي خم از دست مده 
كه بلاها همه در زير سر هشياري است 
  
قانع از قامت يارست به خميازهٔ خشك 
بخت آغوش من و طالع محراب يكي است 
  
دل سودازده را راحت و آزار يكي است 
خانه پردود چو شد، روز و شب تار يكي است 
  
قرب و بعد از طرف توست چو حق نشناسي 
نسبت نقطه ز اطراف به پرگار يكي است 
  
ادب پير خرابات نگهداشتني است 
طبع پيران و دل نازك اطفال يكي است 
  
نور ماه و انجم و خورشيد پيش من يكي است 
آن كه اين آيينه‌ها را مي‌كند روشن يكي است 
  
توان به زنده دلي شد ز مردگان ممتاز 
وگرنه سينه و لوح مزار هر دو يكي است 
  
به نسيمي ز گلستان سفري مي‌گردد 
برگ عيش من و اوراق خزان هر دو يكي است 
  
بغير دل كه عزيز و نگاه داشتني است 
جهان و هرچه درو هست، واگذاشتني است 
  
يك ديدن از براي نديدن بود ضرور 
هر چند روي مردم دنيا نديدني است 
  
بگشاي چاك سينه كه بر منكران حشر 
روشن شود كه صبح قيامت دميدني است 
  
روزگار آن سبكرو خوش كه مانند شرار 
تا نظر واكرد، چشم از عالم ايجاد بست 
  
تا بوي گلي سلسله جنبان نسيم است 
بر ما ره آمد شد بستان نتوان بست 
  
محتسب از عاجزي دست سبوي باده بست 
بشكند دستي كه دست مردم افتاده بست 
  
مرا ز پير خرابات نكته‌اي يادست 
كه غير عالم آب آنچه هست بر بادست 
  
گنه به ارث رسيده است از پدر ما را 
خطا ز صبح ازل، رزق آدميزادست 
  
ما ازين هستي ده روزه به جان آمده‌ايم 
واي بر خضر كه زنداني عمر ابدست 
  
نيست در عالم ايجاد بجز تيغ زبان 
بيگناهي كه سزاوار به حبس ابدست ! 
  
به زير خاك غني را به مردم درويش 
اگر زيادتيي هست، حسرتي چندست 
  
ز سادگي است به فرزند هر كه خرسندست 
كه مادر و پدر غم، وجود فرزندست 
  
غافل كند از كوتهي عمر شكايت 
شب در نظر مردم بيدار، بلندست 
  
دل درستي اگر هست آفرينش را 
همان دل است كه فارغ ز خويش و پيوندست 
  
كيفيت طاعت مطلب از سر هشيار 
ميناي تهي بي خبر از ذوق سجودست 
  
اين هستي باطل چو شرر محض نمودست 
يك چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست 
  
گريه شمع از براي ماتم پروانه نيست 
صبح نزديك است، در فكر شب تار خودست 
  
از شرم نيست بال و پر جستجو مرا 
چون باز چشم بسته شكارم دل خودست 
  
نشاط يكشبهٔ دهر را غنيمت دان 
كه مي‌رود چو حنا اين نگار دست به دست 
  
خبر ز تلخي آب بقا كسي دارد 
كه همچو خضر گرفتار عمر جاويدست 
  
عاقبت زد بر زمين چون نقش پايم بي گناه 
داشتم آن را كه عمري چون دعا بر روي دست 
  
ترك عادت، همه گر زهر بود، دشوارست 
روز آزادي طفلان به معلم بارست 
  
دل بي وسوسه از گوشه نشينان مطلب 
كه هوس در دل مرغان قفس بسيارست 
  
بر جگر سوختگاني كه درين انجمنند 
سينهٔ گرم مرا حق نفس بسيارست 
  
جهان به مجلس مستان بي خرد ماند 
كه در شكنجه بود هر كشي كه هشيارست 
  
رخسارهٔ ترا به نقاب احتياج نيست 
هر قطره عرق به نگهبان برابرست 
  
غمنامهٔ حيات مرا نيست پشت و روي 
بيداريم به خواب پريشان برابرست 
  
بار بردار ز دلها كه درين راه دراز 
آن رسد زود به منزل كه گرانبارترست 
  
هر كه مست است درين ميكده هشيارترست 
هر كه از بيخبران است خبردارترست 
  
از گل روي تو، غافل كه تواند گل چيد؟ 
كه ز شبنم، عرق شرم تو بيدارترست 
  
حضور خاطر اگر در نماز معتبرست 
اميد ما به نماز نكرده بيشترست 
  
در كارخانه‌اي كه ندانند قدر كار 
از كار هر كه دست كشد كاردانترست 
  
در طلب، ما بي زبانان امت پروانه‌ايم 
سوختن از عرض مطلب پيش ما آسانترست 
  
حيرت مرا ز همسفران پيشتر فكند 
پاي به خواب رفته درين ره روانترست 
  
مرو به مجلس مي گر به توبه مي‌لرزي 
سبو هميشه نيايد برون ز آب درست 
  
آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقي 
خوردنش خون دل و ماندن او دردسرست 
  
شرر به آتش و شبنم به بوستان برگشت 
حضور خاطر عاشق هنوز در سفرست 
  
آب در پستي عنان خويش نتواند گرفت 
عمر را در موسم پيري شتاب ديگرست 
  
از مي، خمار آن لب ميگون ز دل نرفت 
داغ شراب را نتواند شراب شست 
  
درين بساط، بجز شربت شهادت نيست 
ميي كه تلخي مرگ از گلو تواند شست 
  
شيرين به جوي شير بر آميخت چون شكر 
خسرو دلش خوش است كه بزم وصال ازوست 
  
ميان شيشه و سنگ است خصمي ديرين 
دل مرا و ترا چون توان به هم پيوست ؟ 
  
بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نيست 
چون صبح در خوشي بسر آور دمي كه هست 
  
دلبستگي است مادر هر ماتمي كه هست 
مي‌زايد از تعلق ما هر غمي كه هست 
  
صبح آدينه و طفلان همه يك جا جمعند 
بر جنون مي‌زنم امروز كه بازاري هست! 
  
عرق شرم مرا فرصت نظاره نداد 
ديده خون مي‌خورد آن‌جا كه نگهباني هست 
  
رسم است كه از جوش ثمر شاخ شود خم 
اي پير، ترا حاصل ازين قد دو تا چيست ؟ 
  
داغ عمر رفته افسردن نمي‌داند كه چيست 
آتش اين كاروان، مردن نمي‌داند كه چيست 
  
خامهٔ نقش اگر گردد نسيم دلگشا 
غنچهٔ تصوير، خنديدن نمي‌داند كه چيست 
  
اي خضر، غير داغ عزيزان و دوستان 
حاصل ترا ز زندگي جاودانه چيست ؟ 
  
دل رميده ما را به چشم خود مسپار 
سياه مست چه داند نگاهباني چيست 
  
اي كوه طور، گردن دعوي مكن بلند 
آخر دل شكسته ما جلوه‌گاه كيست ؟ 
  
مكن سپند مرا دور از حريم وصال 
كه بيقراري من خالي از تماشا نيست 
  
تشنه چشمان را ز نعمت سير كردن مشكل است 
دشت اگر دريا شود، ريگ روان سيراب نيست 
  
از عمر رفته حاصل من آه حسرت است 
جز زنگ از شمردن اين زر به دست نيست 
  
شبنم دو بار بازي بستان نمي‌خورد 
دل را به رنگ و بوي جهان بازگشت نيست 
  
اي كه خود را در دل ما زشت منظر ديده‌اي 
رنگ خود را چاره كن، آيينهٔ ما زرد نيست 
  
سينه صافان را غباري گر بود بر چهره است 
در درون خانهٔ آيينه راه گرد نيست 
  
چشم من و جدا ز تو، آنگاه روشني ؟ 
روزم سياه باد كه چشمم سفيد نيست 
  
اميد دلگشاييم از ماه عيد نيست 
اين قفل بسته، گوش به زنگ كليد نيست 
  
هر كه پيراهن به بدنامي دريد آسوده شد 
بر زليخا طعن ارباب ملامت، بارنيست 
  
مرا به ساغري اي خضر نيك پي درياب 
كه بي دليل ز خود رفتم ميسر نيست 
  
پيراهني كجاست كه بر اهل روزگار 
روشن شود كه ديدهٔ يعقوب كور نيست 
  
اختلافي نيست در گفتار ما ديوانگان 
بيش از يك ناله در صد حلقهٔ زنجير نيست 
  
بيقراران نامه بر از سنگ پيدا مي‌كنند 
كوهكن را قاصدي بهتر ز جوي شير نيست 
  
سيل از بساط خانه بدوشان چه مي‌برد؟ 
ملك خراب را غمي از تركتاز نيست 
  
خاك ما را از گل بيت الحزن برداشتند 
چون سبو، پيوند دست ما به سر، امروز نيست 
  
اشك من و رقيب به يك رشته مي‌كشد 
صد حيف، چشم شوخ تو گوهرشناس نيست 
  
هيچ باري از سبو بر دوش اهل هوش نيست 
هر كه از دل بار بردارد، گران بر دوش نيست 
  
اي سكندر تا به كي حسرت خوري بر حال خضر؟ 
عمر جاويدان او، يك آب خوردن بيش نيست ! 
  
پشت و روي باغ دنيا را مكرر ديده‌ايم 
چون گل رعنا، خزان و نوبهاري بيش نيست 
  
در دوزخم بيفكن و نام گنه مبر 
آتش به گرمي عرق انفعال نيست 
  
نفس سوختهٔ لاله، خطي آورده است 
از دل خاك، كه آرام در آن‌جا هم نيست 
  
عدم ز قرب جوار وجود زندان است 
وگرنه كيست كه از زندگي پشيمان نيست 
  
نه همين موج ز آمد شد خود بي خبرست 
هيچ كس را خبر از آمدن و رفتن نيست 
  
دل نازك به نگاه كجي آزرده شود 
خار در ديده چو افتاد، كم از سوزن نيست 
  
به كه در غربت بود پايم به زندان اي پدر 
يك قدم بي چاه در صحراي كنعان تو نيست 
  
اي نسيم پيرهن بر گرد از كنعان به مصر 
شعله شوق مرا حاجت به دامان تو نيست 
  
گر محتسب شكست خم ميفروش را 
دست دعاي باده پرستان شكسته نيست 
  
يك دل آسوده نتوان يافت در زير فلك 
در بساط آسيا يك دانهٔ نشكسته نيست 
  
چون طفل نوسوار به ميدان اختيار 
دارم عنان به دست و به دستم اراده نيست 
  
چون وانمي‌كني گرهي، خود گره مشو 
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نيست 
  
غنچهٔ تصوير مي‌لرزد به رنگ و بوي خويش 
در رياض آفرينش يك دل آسوده نيست 
  
از زاهدان خشك مجو پيچ و تاب عشق 
ابروي قبله را خبري از اشاره نيست 
  
در موج پريشاني ما فاصله‌اي نيست 
امروز به جمعيت ما سلسله‌اي نيست 
  
بوي گل و باد سحري بر سر راهند 
گر مي‌روي از خود، به ازين قافله‌اي نيست 
  
در بيابان جنون سلسله‌پردازي نيست 
روزگاري است درين دايره آوازي نيست 
  
سر زلف تو نباشد سر زلف ديگر 
از براي دل ما قحط پريشاني نيست ! 
  
كه باز حرف گلوگير توبه را سركرد؟ 
كه در بديههٔ ميناي مي رواني نيست 
  
ز خنده رويي گردون، فريب رحم مخور 
كه رخنه‌هاي قفس، رخنه رهايي نيست 
  
مجنون به ريگ باديه غمهاي خود شمرد 
ياد زمانه‌اي كه غم دل حساب داشت 
  
چه ز انديشه تجريد به خود ميلرزي ؟ 
سوزني بود درين راه، مسيحا برداشت 
  
دل ز جمعيت اسباب چو برداشتني است 
آنقدر بار به دل نه كه تواني برداشت 
  
من به اوج لامكان بردم، وگرنه پيش از اين 
عشقبازي پله‌اي از دار بالاتر نداشت 
  
قاصدان را يكقلم نوميد كردن خوب نيست 
نامهٔ ما پاره كردن داشت گر خواندن نداشت 
  
آن كه گريان به سر خاك من آمد چون شمع 
كاش در زندگي از خاك مرا بر مي‌داشت 
  
بر سر كوي تو غوغاي قيامت مي‌بود 
گر شكست دل عشاق صدايي مي‌داشت 
  
بي خبر مي‌گذرد عمر گرامي، افسوس 
كاش اين قافله آواز درايي مي‌داشت 
  
بوستان، از شاخ گل، دستي كه بالا كرده بود 
در زمان سرو خوش رفتار او بر دل گذاشت! 
  
خو به هجران كرده را ظرف شراب وصل نيست 
خشك لب مي‌بايدم چون كشتي از دريا گذشت 
  
منت خشك است بار خاطر آزادگان 
با وجود پل مرا از آب مي‌بايد گذشت 
  
ز روزگار جواني خبر چه مي‌پرسي ؟ 
چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت 
  
چون شمع، با سري كه به يك موي بسته است 
مي‌بايدم ز پيش نسيم سحر گذشت 
  
زمن مپرس كه چون بر تو ماه و سال گذشت ؟ 
كه روز من به شتاب شب وصال گذشت 
  
مكن به خوردن خشم و غضب ملامت من 
نمي‌توانم ازين لقمه حلال گذشت! 
  
همچو آن رهرو كه خواب آلود از منزل گذشت 
كعبه را گم كرد هر كس بي خبر از دل گذشت 
  
بي حاصلي نگر كه شماريم مغتنم 
از زندگاني آنچه به خواب گران گذشت 
  
دلم ز منت آب حيات گشت سياه 
خوش آن كه تشنه به آب بقا رسيد و گذشت 
  
زلف مشكين تو يكعمر تامل دارد 
نتوان سرسري ازمعني پيچيده گذشت 
  
تا نهادم پاي در وحشت سراي روزگار 
عمر من در فكر آزادي چو زنداني گذشت 
  
نوبهار زندگي، چون غنچه نشكفته‌ام 
جمله در زندان تنگ از پاكداماني گذشت 
  
به كلك قاعده داني شكستگي مرساد 
كه توبه نامه ما با خط شكسته نوشت! 
  
در پيش غنچهٔ دهن دلفريب او 
تا پسته لب گشود، دل خود به جا نيافت! 
  
فغان كه كوهكن ساده دل نمي‌داند 
كه راه در دل خوبان به زور نتوان يافت 
  
من گرفتم كه قمار از همه عالم بردي 
دست آخر همه را باخته مي‌بايد رفت 
  
خم چو گردد قد افراخته مي‌بايد رفت 
پل برين آب چو شد ساخته مي‌بايد رفت 
  
ساقي، ترا كه دست و دلي هست مي بنوش 
كز بوي باده دست و دل من ز كار رفت 
  
خوش وقت رهروي كه درين باغ چون نسيم 
بي اختيار آمد و بي اختيار رفت 
  
جان به اين غمكده آمد كه سبك برگردد 
از گرانخوابي منزل سفر از يادش رفت 
  
آه كز كودك مزاجيهاي ابناي زمان 
ابجد ايام طفلي را ز سر بايد گرفت 
  
شيشه با سنگ و قدح با محتسب يكرنگ شد 
كي ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت 
  
دامن پاكان ندارد تاب دست انداز عشق 
بوي پيراهن ز مصر آخر ره كنعان گرفت 
  
دلم زگريهٔ مستانه هم صفا نگرفت 
فغان كه آب شد آيينه و جلا نگرفت 
  
چون صبح اگر عزيمت صادق مدد كند 
آفاق را به يك دو نفس مي‌توان گرفت 
  
از ما به گفتگو دل و جان مي‌توان گرفت 
اين ملك را به تيغ زبان مي‌توان گرفت 
  
از شير مادرست به من مي حلال تر 
زين لقمهٔ غمي كه مرا در گلو گرفت 
  
محضر قتلش به مهر بال و پر آماده شد 
هر كه چون طاوس دنبال خودآرايي گرفت 
  
روزگار آن سبكرو خوش كه مانند شرار 
روزني زين خانه تاريك پيدا كرد و رفت 
  
هر كه آمد در غم آبادجهان، چون گردباد 
روزگاري خاك خورد، آخر به هم پيچيد و رفت 
  
وقت آن كس خوش كه چون برق از گريبان وجود 
سر برون آورد و بر وضع جهان خنديد و رفت 
  
نتوان به دستگيري اخوان ز راه رفت 
يوسف به ريسمان برادر به چاه رفت 
  
تنها نه اشك راز مرا جسته جسته گفت 
غماز رنگ هم به زبان شكسته گفت